همکلاسی های علم و فن
درباره وبلاگ


وبلاگ گروه کامپیوتر دانشگاه علم و فن ارومیه

مدیر وبلاگ : آقای تکنولوژی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

سلام

سلام

سلام به همه دوستان عزیزم.....

امیدوارم حال همتون خوب باشه،نمیدونم روزای شما دوستانم چه جوری میگذره،ولی من که اصلا حوصله ی هیچی رو

ندارم،ولی از یه طرف چون به روز تولدم نزدیک دارم میشم خوشحالم خیلی هم خوشحالم.گاهی، اتفاق می افتد كه در

زندگی احساس خستگی می كنیم، همه چیز برای ما زنگ می بازد، چیزهایی كه باید لذت بخش باشند دیگر برایمان

جذاب نیستند، احساس می كنیم زندگی یكنواخت شده است. احساس می كنیم اینآن زندگی نیست كه بخاطر آن باید

صبح از خواب بیدار شویم. دیگر از زندگی لذت نمی بریم. امروزم حوصلم سر رفته بودگفتم تو وب بنویسم.چند وقتی بود

که نبودم.دلم برای وب تنگ شده بود،دلم برا گذشته هم تنگ شده.تو این مدت اتفاقات عجیبی برام افتاد،که خودم هم

در تعجبش بودم،ولی خب زندگی بازم با بدی و خوبیش میگذره،و به قول یکی از دوستام :وقتی کم آوردی تو زندگیت

،زندگیتو همیشه از سر بگیر،من که کم نیاوردم ولی  هر وقتاز خواب  بیدار میشم سعی میکنم با یه امیدی تازه بیدار

بشم و کارامو انجام بدم،و خدا رو به خاطره همه چی شکر کنم.زندگی باید کرد،گاه با یک گل سرخ ،گاه با یک دل

تنگ،گاه با سو سوی امیدی کمرنگ،گاه با غزلی از احساس،گاه باخوشه ای از عطر گل یاس،گاه با ناب ترین شعر

زمان،گاه با ساده ترین قصه یک انسان،گاه با سایه ابری سرگردان،گاه با هاله ای از سوز پنهان،گاه باید روئید،از پس آن

باران،گاه باید خندیداز غمی بی پایان،لحظه هایت بی غم،روزگارت آرام،خلاصه زندگی باید کرد.

  

 دنیای من ... تنها نتیجه داده های گذشته ... حال و آینده ای هست که دریافت میکنم

 دنیای من ... شامل قوانینی هست که به آن ...  پایبندم .

 دنیای من ... و احساس من از این زندگی ... شامل خاطرها ... خبرها ... خوبیها و  

 آروزهایی هست ... که در سر دارم

 این دنیا ... شاید ایده آل من... نباشد ... اما دنیای من  است ... که بعد از گذشتن

 از فی_ لتر ذهن من ... باز سازی میشود ... زیبایش میکنم و هر روز ... فکر می کنم

 ارزش زندگی کردن ... دارد

 اما قسمتی از  دنیای من را ... سکوتی تشکیل میدهد که ذهنم را ...

 مشغول میکند ...

 حرفی نمی زنم ... ولی برای این سکوت ... ثانیه هایی را خاکستر  میکنم

 که بی اندازه ... با ارزش هستند ... می توانم براحتی ...  بشکنمش ...

 و ثانیه هایی را نجات دهم  ... که بر باد می روند

 

چه فرقی می کند

 

من عاشق تو باشم

 

یا تو عاشق من

 

چه فرقی می کند

 

رنگین کمان

 

از کدام سمت آسمان

 

آغاز می شود


دیگه باورم شده ندارمت

 

این سکوت و این هوا و این اتاق .. شب به شب به خاطرم میاردت

 

توی این خونه هنوزم یه نفر ..  نمیخواد باور کنه نداردت

 

نمیخواد باور کنه تو این اتاق .. دیگه ما با هم نفس نمیکشیم

 

زیر لب یه عمر میگه با خودش .. ما که از همدیگه دست نمیکشیم

 

به هوای روز برگشتن تو  .. سر هر راهی نشونه میکشه

 

با تمام جاده های رو زمین .. رد پاتو سمت خونه میکشه

 

من دارم هر روزمو بدون تو .. با تب یه خاطره سر میکنم

 

با خودم به جای تو حرف میزنم .. خودمو جای تو باور میکنم

 

توی این خونه به غیر از تو کسی .. دلشو با من یکی نمیکنه

 

من یه دیوونم که جز خیال تو .. کسی با من زندگی نمیکنه

 

تو سکوت بی هوای این اتاق .. شب به شب به خاطرم میارمت

 

خودمم باور نمیکنم ولی .. دیگه باورم شده ندارمت







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 2 مرداد 1393
Eli Na
اینکه یه وقتایی ازت انتظار دارن هیچ وقت عصبانی نشی،،هیچ وقت خامی نکنی،هیچ وقت جا نزنی و همیشه جوری باشی که همه بهت تکیه کنن.....اینکه توی یه گروه وقتی یک مصیبتی رخ میده انتظار دارن تو همه رو درک کنی و نشکنی،،و یا یه وقتایی دیگه خیلی مجبوری که یه چیزایی رو به روت نیاری،،داری میبینی عذاب کشیدنشو ولی خودتو میزنی به علی چپ،،و داغدان باغدان حرف میندازی....صبوریم زیاده!
دستم بهت نمیرسه،،شایدم اونهمه لیاقتشو ندارم...ولی بهت نیاز دارم،میدونم زیر چشمی هوامو داری،میدونم زیر زیر داری رو ریسمان طبیعت جا
 میدی بهم،،تورو به غریبت قسم حال مارو خوب کن،نای نوشتنم سخته واسه دراومدن،،همه مون آشوبیم،،یه کاری کن...سفره ی نعماتت رو بازم که پهن کردی،،خداجون میشه میشه پهنه دل مارو هم پر الطافت بکنی....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!؟



به نام خداوندی که همین نزدیکی ست،،دوستان عزیزم سلام و  زندگیتون بخیر
خدارو شکر میکنم که بعد از یک ماه و یکروزه دیگر تونستم قلم در دست بگیرم،،روزای طاقت فرسای امتحانات رو گذروندیم ولی خب خیلی مهمه که چه جوری گذروندیم،،یه وقتایی میترسم بگم " حیف این عمر که با "میگذرد"،"میگذرد" "،،چه میشه کرد؟؟ظاهرا همینه که هست!
گرچه  بهمن ماه سال گذشته با روزای خوبی شـــــــــروع کردیم ترم رو و با آغاز بهار هم روزهای بهتر از اونم تجربه کردیم،اما ظاهرا گرمای این روزا بدجوری دلزده شده،بگذریم!
خدای مهربانم سپـــــــــــــاس،سپاس اینکه مارو یکباره دیگه مهمون سفره ی بی ریا و آسمانیت کردی،،خدایا شکرت که یکبار دیگه صدای پر ترنم "ربنـــــــــــا" رو نصیب دلهامون کردی! بنده ی ناچیز بودن کم صفایی نیست....خدای مهربان همه دوستان من رو به نور معرفت آغشته کن،من راهم!خدای منان همه دوستانم رو غرق نعمتت کن،من را هم!خدای آسمان همه دوستانم رو برهان از تشویشات،من را هم!
سر سفره افطار که نشستیم،دعا برای شفای همه مریضا یادمون نره،،دعا برای موفقیت همدیگه یادمون نره!!راستی یادمون نره که نباید دل همدیگرو بشکنیم.


و باز هم این ستون!!!!!یعنی ستون آخر نوشته هام!آرام آرام یاد میگیرم زیاد حال آدمارو نپرسم،لزوم نداره به ترویج دروغ در جامعه کمکی بکنم!زندگی باید به کجای آدم رسیده باشد که بردارد نمیدانم چند ده قرص برنج،زانکاس و یا همین سرماخوردگیه ساده بریزد داخل آب و هم بزند و سر بکشد و یا اینکه دستمالی،طنابی،چیزی پیدا کند ببندد به لوستر خانه و یا تیر زیرزمین و یا درخت و یا ...و در اشرافی ترین حالتش با یک کالیبر 45 مغزش را بپاشد روی دیواره پشت سرش!
قصد قضاوت ندارم،همه مان زندگی های سخت و خوشی داریم،،مشکلات یک سریمان برای یک سری دیگر شبیه لطیفه های بی مزه ایست که آقامش سلیمان تعریف میکنه!ولی یکبار حق حیات داریم،اگرچه کاری با تناسخ موضوع ندارم اما وقت برای مردن زیاد است.بعضی وقت ها نقطه برای شروع زیاد است،از یک جایی!!بازهم بگویم نفسم از جای گرم بلند نمیشود!!!!راهی را آمده ام که برای بعضی ها غیرقابل تصور است و برای بعضی ها چیزی در حد شوخی!
بعضی ناله نگاری هارا که میخوانی و آدمهای پشتش راکه میشناسی،میخواهی دست کنی از پشت نوشته هایش بیاوری بیرون و بکوبی اش روی تخته گوشت خوردکنی،،و بگویی آن زنی که اینهمه برایش تفت میدهی هلاک شده!!!بس کن مزخرف نویسی را!
یه روز بعدظهر بود یه جایی از یه کسی خوندم که "عادت دستان مارا هوشمندتر و هوش مارا بی دست و پا تر میکند!" ،،وگفتنی ها هم کم نبود کذا نوشتنی ها هم!
بعضی دوستیها ساده نیستند و عمق پیدا میکند و بدون اینکه بفهمی عاطفه میشوند! ما!!!!!!!!!!!آری ما!ما آدمها گاهی ته دلمان،آدمهای دیگر را جور خاصی دوست داریم،،حالا نه عشق و یا چنین مضمونی!یک جورهایی غیرت پیدا میکنیم روی آن آدم،احساس می کنیم فقط برای خودمان است و یعنی باید باشد،،و ما آدمیم احساس با خونمان درونمان جریان دارد،از چشمهایمان،گوشهایمان میرسد به قلبهامان!حال ممکن است عاشق باشیم،اما آدمهای دیگری را دوست داشته باشیم،،الباقی بماند!
دیدمش،،می آمد سرخوش!!انگار که بی هوا نفس کشیده بود!
همین!

پ ن : ربــــــــــــــــــــــــــــنا اغفرلنا،ذنوبنـــــــــــا...!
پ ن 1 : دو پادشاه به یک مملکت نمیگنجد،در آن دلی که محبت بود،فراغت نیست!
پ ن 2:من به تابلوی خوش آمدگویی خیابان هم دلخوشم
پ ن3: هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم!
پ ن 4:
Yarından haber yok dün bitti
Saatler son günü çalıp gitti
Yeminler yaşlandı dudaklarda
Düğümlendi derken söz bitti







نوع مطلب : از هر سو، 
برچسب ها : شاید مردم حواسم نیست!،
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 8 تیر 1393
m 2 f
سلام
سلام به همه ی دوستانمونویسندگان عزیز وبلاگمون و خوانندگان عزیز وبلاگ
امیدوارم حال همتون خوب باشه.
قبل از هر چیز برای همه دوستان عزیزم که در حال دادن امتحانات پایان ترم هستن خسته نباشید میگم و امیدوارم همشون موفق بشن.
و همچنین شما دوستان عزیزی که خواننده ی وب ما هستید و در حال دادن امتحانات پایان ترم هستید(شما هم موفق باشید).
روزگار عجیبی شده،ادم حوصله ی هیچی رو نداره این روزا.نمیدونم چی شده اصلا.انگار همه یه جوری شدن.منم حوصله ام سر رفته بود گفتم برم یه چیزایی توی وب بنویسم.امیدوارم خوشتون بیاد.



این روزا انگار خیلی خبرهاست، توی دنیایی که همه دارن با صورتکی که رو صورتشونه نقش بازی میکنن.این صورتکا اینقدر جا افتاده رو صورتاشون که دیگه حتی موقع خواب هم برش نمیدارن.من که واقعا گیج شدم، نمیدونم چه خبره!یه جا جنگه!یه جا درگیری!یه جا آدما دارن همدیگرو می کشن!یه جا هوا برای نفس کشیدن سمه!یه جا همه دارن دنبال لیلی میگردن اما مجنونی دیگه وجود نداره!یه جا لیلی، سالها دنبال مجنون اما غافل از اینکه ......یه جا لیلی، مجنون و دوست داره!مجنون یه لیلی دیگه!لیلی یه مجنون دیگه!   وهمین طور این چرخه ادامه داره! 

یکی بهم گفت: 

حال دلتو بیشتر رو برگه ها خالی کن، آدما نمی تونن حالمونو درک کنن، اما کاغذا از هر سنگ صبوری، سنگ صبورترن!راس می گه، تواین روزگار عجیب کاغذا بیشتر به درد ماها می خورن تا آدما!اما ماها که حرف دلمونو نمی تونیم به هیشکی بگیم بیشتر سنگ صبوریم، سنگ صبور اونایی که فکر می کنن تو این دنیا غمی بزرگتر از غم خودشون وجود نداره و دوست دارن همه ی آدما درکشون کنن .

اینجا سرزمین واژه های وارونه است:

جایی که گنج, “جنگ” می شود

درمان, “نامرد” می شود

قهقه , “هق هق” می شود

اما دزد همان “دزد” است

درد همان “درد

و گرگ همان گرگ


راهش را جدا کرد تا بــــــــــِ دنباله مقصد نهاییش بگردد


و هیچ وقت نفهمید کــــــــــــِ عشق همین قدم های


کوتاه در این راه بی مقصد بود کــــــــــِ با هم پیمودیم






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 28 خرداد 1393
Eli Na
عشق آن نیست كه یك دل به صد یار دهید عشق آن است كه صد دل به یك یار دهید

سلام .....



 عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون كندن بدست
 عشق یعنی با پرستو پرزدن
 عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
 عشق یعنی اشك حسرت ریختن
عشق یعنی مستی و دیوانگى
عشق یعنی آتشی افروخته
 عشق یعنی شاعری دلسوخته
 عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی در فراقش سوختن
 عشق یعنی انتظار و انتظار
 و...عشق یعنی یك تیمم یك نماز


 
لطفا نظر خود را بنویسید....


فقط منتظر باش...

عشق یک موهبت الهیه که انسانها گاهی با خودخواهی شون، اونو به مسلخ میبرند ولی تو باید بدونی دوست داشتن هیچ وقت دلیل محکم و قاطعی برای رسیدن به معشوق نیست و اگه اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی تضمینی برای این نیست که اون هم همین کارو انجام بده! فقط منتظر باش، شاید عشق آروم آروم در قلبش رشد کنه و اگر اینطور نشه، خوشحال باش که حداقل در دل تو رشد کرده.

از غم عشق نترسید...

از غم عشق نترسید که غم عشق زیباست و به هزار شادی این دنیا می ارزد.
از غم عشق نترسید که عشق خود هم درد است و هم درمان و هم زخم است و هم مرهم.
از غم عشق نترسید که گرچه راه عشق سخت است و خطرناک اما مقصدش امن است و آرامش .
از غم عشق نترسید که نظر لطف خدا بر عاشقان گسترده است و پایدار.



Gün gelir bunları da unutursun
Gün gelir gözyaşını kurutursun
Gün gelir bunları da unutursun
Gün gelir yüreğini avutursun
Zamanla öyle değişir ki insan
Gün gelir ateşini soğutursun



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 13 خرداد 1393
Eli Na


سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گمشدن گاه گاه خیال دور که مرد به آن شادمانی بی ثمر می گویند
با این همه عمری اگه باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهویی بی جفت بلرزد
نه این دل ناماندگار بی درمان

سلام
سلام به دوستان عزیزم.
سلام به جوجو 1 روزه ایی که بدون هیچ هدفی به این دنیا اومده, سلام به پنجره ایی که پرده ها ماه هاست جلوش رو پوشوندن و حتی دستی نیست که روش کشیده بشه.
سلام به اونی که کلی غم داره و برای همه غمخواره.
سلام به اونی که یه اداره رو داره پشتیبانی می کنه
سلام به اونی که به خاطر عزیزیش روزها و شب ها رو کنار تختش بیدار نشسته
سلام به اونی که به خاطر من تو فشار و ناراحتی هستش
سلام به همه اونایی که ازشون خبر نداریم و ازمون خبر دارن
سلام به همه اونایی که ازشون خبر داریم و ازمون خبر ندارن
سلام به همه بی خبر ها
سلام ای سکوت غریبانه من




قد هزار تا پنجره تنهایی آواز می خونم
دارم با کی حرف می زنم ؟
نمی دونم
نمی دونم

چند صباحیست که دگر دستم نه در قلم است و نه در کار,دلم و فکر در گذرگاهی بس تنگ و تاریک است, این سوی پل روشنایی و همراهیست و آن سوی دیگر تاریکی و ظلمات است.
تنها پناه قلم دست نگرفته ی خسته ام همین چند خطیست که برای شما می نگارم. که ای کاش ....

دوستان عزیز
حالا که تو فورجه ها هستیم از همتون خواهش می کنم که بیخیال درس خوندن نشین|بشین   
به هر حال امتحانات پایان ترم از نزدیک صداش از دور میاد
به قول عزیزم باید روزی 6 ساعت درس خوند (6 ساعتتتتت!)
انشالله که این آوردگاه هم بتونه خوبی های زیادی با خودش به همراه داشته باشه براتون


طلوع من,طلوع من! نکند من تنها باشم و غروب من پر بزند


طلوع من , غروب نکن

این بخشش رو مخصوص مخاطب خاص می نویسم:


           مخاطب خاص
3 راه بیشتر نداری:
1.با من باشی
2.من با تو باشم
3.توافق کنیم که با هم باشیم



آخه بی نصاف من که هیچی ندارم که نثارت بکنم
یا اینکه بخوام چیزی رو فدای اون چشمای مثل بهارت بکنم
می درخشی مثل یه تیکه جواهر توی جمع
من میترسم
من میترسم عاقبت یه روز
خب..خب می ترسم جای عشق, غصه رو یار بکنم


اگر از عشق می شه نوشت
می شه از عشق تو گفت
می شه با ستاره های چشم تو
مغرب نو
مشرق نو   برپا کرد
میشه از برق نگات خورشید و خاکستر کرد
آره از عشق تو دیوونگی هم عالمیه
آره از عشق تو مردن داره
میشه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد

قصه عشق

نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم

حال همه ما خوب است
اما تو باور نکن.

پایان پیام!
آقای تکنولوژی!

خواستن توانستن است


پ.ن: خدایا...خدایا  یا خیلی برگردون عقب  یا خیلی بزن جلو  اینجای زندگی خیلی دلم گرفته
پ.ن1: چمدان در دست تو  و ترس در چشمان من است
پ.ن2: زمانه چه بر سر آن مجیک آورد؟
پ.ن3: مرسی که یهو یادم افتادی و نزاشتی 24 ساعت بگذره!
پ.ن4: اونقدر محکم جلو همه اونا وایمیسدم که آخر بگن تسلیم تو بردی مگر اینکه تو تنهام بزاری
پ.ن5:
Hello dear GOD
This day's i can't smile like when i looking for
my dear god help to know it is right way or no
help me to find the best way
help my clearly love
help me to be the best
help me to check the best chose
help me to find that way to arrived to you
help me , if you not maybe i lost my self
GOD
you are my first and last one who i need them
with your help
Amen

give me success









نوع مطلب : آقای تکنولوژی می نویسد!، از هر سو، 
برچسب ها : عشق نامه، قصه عشق، همکلاسی های علم و فن و روز گاری نو، امتحانات پایان ترم، مووسه آموزش عالی علم و فن ارومیه، دانشگاه علم و فن،
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 9 خرداد 1393
آقای تکنولوژی
خاستم بگم مومن؟؟؟نه نگفتم!مثل اغلب اوقاتم یه لبم رو گزیدم و یه لبخند تلخ چاشنیش کردم! من مانده ام و اینهمه دیوار،چه دیوارهایی؟؟؟!نگو و نپرس...!آدم ها شاید خوب حرف بزنند،خوب بنویسند و یا خوب بفهمند ولی الزاما هم قرار نیست خوب رفتار کنند،اصلا انتظاری هم نیست!جنس بعضی حرف ها از شیشه ست،شاید کمی اعوجاج داشته باشد ولی می شود آدم پشتش را دید و و از پشت نقاب شناخت!!بعضی وقت ها ساده نباشیم،بدانیم خم ها را تا خام نباشیم!!دیوارها موش بسیار دارد،بعضی ها از روی وفا و لاجرم بعضی ها از روی جفا!!!کلمات بی رحم تر از آنی هستند که دلی را نشکنند و نسوزانند خانمانی را...هر سخن جایی دارد!!!گوش هایم شنواست.


مهربانان سلام،،زندگیتون بخیر و کام تون خوش!
راستش را که بخواهید دلم برایتان یه ذره شده بود،یه نیگاه که به تقویم میندازم...آره تقریبا یک ماهی هست که ننوشتم!چندبارم موقعیتش بود ولی ننوشتم،آخه بعضی چیزارو نمیتونم اینجا بنویسم، و فقط باید نگهشون دارم!و همین یک ماه...!میخندم چون یه جورایی چاره ای هم نیست!این روزها آینه های من همه دیوارند،دورانی عجیبی ست نازنین!
گاهی آدمی به سادگی افتادن برگ زرد شده ای در آخرین روزهای پاییز که آرام آرام می نشیند روی پاهای نسیم و میگذرد از کنار طبقه ی پنجم خانه ای که شیشه هایش را دخترک پنج ساله ای نفس میکشید،،می افتد و می میرد!!!آری گاهی آدمی به همین سادگی زندگی را فراموش میکند و می میرد...
هفت ماه پیش سرطان پیچید به وجودش،آرام آرام زن را مچاله کرد!!هر از گاه یکباری به دیدارش میرفتم،بی رحم ترین فرزندان دنیا ازآن او بود!آخرین بار روی تخت بیمارستان دیده بودمش این بار روی تخت بیمارستان،پس از آن هرچقدر گفتند بیا برویم فقط رفتم دم در بیمارستان نشستم،راستش چنان زنی را با آن هیبت نباید در زار رو بیزاری و بدحالی دید!نمیخواستم تصوری که داشتم بشکند...سخت بود برایم!
پنجشنبه ظهر، دخترک پنج ساله از پشت شیشه پنجره پرید روی پاهای نسیم و کم کم در افق محو شد!برای هیچ مرده ای گریه نکرده ام،اما دیروز که زن را پیچیده در ملحفه ای بردند تا به آغوش خاک غرق کنند بی اختیار چشمانم خیس شد!از پشت عینک کسی ندید...
خیلی سال است که عینک میزنم!کسی ندید...!
تازه زندگی یک جاهایی جالب تر هم میشود،دقیقا همانطور که زمین هم به طور احمقانه ای گرد میشود،جالب زندگی همان جایی ست دیگر نمی بینم یکدیگر را غربت و تبعید جدا کرده باشد؟!!پیمان ها مرده اند ،میعادگاه ها ویران و پیمانه ها ترک خورده....گویی تنها مرگ است مکان دیدار!
جالب ترین آنها سروقت مرا می گزینند،استقبال نکردم از سوالاتش ولی او هم پرسید و من هم پاسخش گفتم:
میگه:سیگار میکشی؟؟/میگم:نه!!!/میگه:مشروب میخوری؟؟/میگم: نه!!!!/میگه: درو داف بازی میکنی؟؟؟/میگم نه!!!/میگه پس از زندگی چی میفهمی؟؟؟؟
میگم: دقیقه 117 بازی گل زدی،که تیمت از دسته سه بیاد دسته دو،هزار نفر اسمتو فریاد بزنن؟؟؟؟؟/میگه نه!!!!
میگم : پس خفه شو!!!!!!!!!!!!!!!



و باز هم من!!!!!و باز هم آخرین ستون نوشته هام،و باز هم آخرین سنگر قلم!آخر وقت است و آفتاب کمی باریک می تابد...بوی نفس های کسی دست انداخته بر لبه ی پنجره و خودش را میریزد روی میز!!به راستی آسمان هم طعم خوشی دارد!!شبیه لیوانی لب پر شده نشسته ام کنج اتاقی بی پنجره،خاطره همان چای لب سوز در میان...در میان هیچی اصلا بیخیال!
یک در میان بارانی ست آسمان خدا،،خودت که میدانی؟؟؟باران که می بارد تو می آیی،مثل اردوی شب از پشت نقاب،مثل سلسله قبل از صبح!اصلا بیخیال،باران که آمد خبرم کن،باران که آمد بگیران مشت پوچ شب هارا،،شیش و بش این روزها را شاید اما گل یا پوچش را نمی توان به تحمل کردن...اصلا بازهم بیخیال،تازه قلب از همین بارانی که شره کرد من گمان میکردم قصه ی زندگی چهارفصلش همه آراستگیست!یاد احمد شاملو هم بخیر چه بی ریا گفت : "ریرا تو هم باران باش و ببار". عجبا عجب،باران که می بارد از همه ی خیاط های شهر هم دلگیرم،یقه ام را آنقدر که تنگ بافته اند که چه بگویم بغض هایم فرو نمیروند!مرا بیامرز اگر بسان خاک بیرمق فرسانیدم قلم را،با فرسایش یک مغز تنها یک صبح فاصله دارم!اصلا میدانی حقیقت چیست؟؟گلوله ای میفشارم به دهلیز مغزم هرچه بود میریزد روی کاغذ، آشفته بازاریست که نگو،خودم هم قاصرم از روخوانی این همه اضافات و توهم میخوانی و می پایی صحنه ای از برگ فرو ریختن را!
و تو !!!!!!!!تو باران!دیر باریدی...مدت هاست که در حجم نبودن ها خشکیده ام!تو که به آمدن شهره یی چرا نیامدی؟؟؟؟؟غیر از این هست که عابران پیاده خیابان ها مدام زمزمه می کنند "باران آمد" !این بار هم تو نیامدی باران،مگر نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!؟
اصلا بازهم بیخیال!
بیا خیس شویم،،،باران از تو،سیگار از من...!
همین!



پ ن: کسانی هستند آنقدر عزیز،،،که من مجاب به خودداری می شوم،مجاب به سکوت می شوم!
پ ن 1: قد من به اندازه ی تفکراتم هستن،خواستم سقف نداشته باشم رو سرم!آدمها به اندازه ی تفکراتشون می ارزن نه بیشتر!من میگم "زمان"، تو  چی؟
پ ن 2:شنیدم پیش یه نفر که منم میشناسمش بدجوری رسوا شدم!!!!!!!!!شنیدم یه چیزایی بهش گفتن ولی عیب نداره،چیزای بدی نگفتن بهش!!البته منم بهش اعتماد دارم،بهش سر میزنم ولی محل نمیذاره!
پ ن 3: خداوندا مگذار آنچه را که حق میدانم، بخاطر آنچه که بد میدانند کتمان کنم!
پ ن4 :دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس....! تو با این جاده هم دستی!
پ ن 5: پاشای عزیزم میلادت مبارک
پ ن 6:
aşk yasaklandı artık halka açık yerlerde
El tutmak yol açıyor diye hesapsız susmalara
Kaldırdık tüm tutuşmaları
Yasak kelime oyunu yapmak
Yalan söylemek mecburi ve serbest ayyuka çıkmak
Artık yağmur sonraları toprak kokmak yok
Tomurcuklanmak günah ve bir insan gözü yüzünden
Yüz gün art arda uyumamak
Kimse ölmesin diye kimsenin arkasında
Her Seydalı verdiği sözü geri alacak
Güneşi ayı hatta hiçbir tabiat olayı şahit gösterilmeyecek hiçbir sevdaya
Ne deniyorsa onu atacak kalp
Ve süresi yirmi dört saate çıkarılacak meskun mahallerde ağlamanın







نوع مطلب : از هر سو، 
برچسب ها : تمام شعرهایم در وصف نیامدنت سروده شده،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 7 خرداد 1393
m 2 f
به نام خدایی که عشق و محبت را در دلها آفرید

سلام ...
سلام به همه دوستان عزیزم ،بخصوص : (نویسندگان عزیز).
امیدوارم زیر سایه خداوند حال همتون خوب باشه.
راستش یک مدت به دلایل مختلفی نتونستم به وب سر بزنم.
دوستان عزیزم داریم یواش یواش به امتحانات پایان ترم نزدیک میشیم ومن از طرف خودم برای همه ی دوستانم آرزوی موفقیت میکنم.و امیدوارم همه بتونن به هدف های والای خودشون برسن.

حرف خاصی برای گفتن ندارم،فقط امیدوارم از این شعر خوشتون بیاد.




عکس  رمانتیک با شعر



                              

Uğruna ben ölürdüm

من در راه تو میمردم

 

Çok geceler bekledim

خیلی از شبها  منتظر موندم

Belki gelirsin diye

به امید اینکه بلکه برگردی

Gözyaşımı silmedim

اشک چشمانم رو پاک نکردم

Acır silersin diye

تا ناراحتی بشی و پاکشون کنی

Kalbimi hep boş tuttum

قلبم رو همیشه خالی نگه داشتم

Gelir girersin diye

بلکه بیای و واردش بشی

Kimseleri sevmedim

هیچ کسی رو دوست نداشتم

Bana dönersin diye

به امید اینکه به سوی من برگردی

Geçti artık çaresiz

این دوران هم بدون پیدا شدن چاره ای ، طی شد

Hicranlarla dolu ömrüm

زندگیم پر از هجران و دوریهاست

Hatıra kaldı bana

خاطرات واسه من مونده

Acı dolu her günüm

تمام روزهایم پر از درد است

Şimdi artık bahçemde

حالا دیگه در باغچه ام

Ötmez oldu bülbülüm

بلبلها آواز نمی خوانند

Seviyorum deseydin

اگه می گفتی که دوسم داری

Uğruna ben ölürdüm

من در راه تو میمردم







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 2 خرداد 1393
Eli Na
سلام دوستان عزیز و نویسندگان خوش قلب خودمون...


این روزها عجب حس غریبی دارم!

می‌خواهم برگردم به روزهای کودکی

آن زمان‌ها که: پدر تنها قهرمان بود،

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه می‌شد،

بالاترین نــقطه‌ى زمین، شــانه‌های پـدر بــود…

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر‌  خودم بودند.

تنــها دردم، زانو‌های زخمـی‌ام بودند.

تنـها چیزی که می‌شکست، اسباب‌بـازی‌هایم بـود

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود…!


روزهای کودکی


اهای تو اره تو

اس ام اس های فوق العاده زیبا

ادامه مطلب رو بخون خوب



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393
the great PASHA
یعنی تلاطم در این حد؟؟؟؟موندم به چگونه تفسیر کردنش! گرگ و میش ترین روزهای 93 رو طی این دو هفته تجربه کردم،،صبح ابری،بعد از ظهره بارونی!!!!خوب بود یکی به من میگفت که از کجای شروع کنم...

همیشه با خودم فکر می کردم اگر یک روز برم پیش یک مشاور، احتمالاً کلی حرف برایش دارم. از کارم و مشکلاتی که با آن دست و پنچه نرم می کنم، تا رفتارم که گاهی آنقدر خشن می شود که طرف مقابل رو به دو قسمت مساوی تقسیم می کنم. احتمالاً از افکاری که دست از سرم بر نمی دارند هم حرف میزنم، از اینکه با آدم ها از "الف" حرف میزنم اما برداشت آنها با توجه به میزان حساسیتشان  " ب" یا شاید هم "د"  است و شاید هم کلی حرف دیگه که تو این الفبا گم و گور شدن، از اینکه دلم می خواست چند سال عقب بر میگشتم تا مهره های زندگی ام رو گونه ای دیگر بر روی هم سوار می کردم...

                                

به نام خداوندی که همین نزدیکی هاست،،،خوش دلان سلام،روزهاتان خوش ،،زندگیتان بخیر

میخام از اون خوب خوباش شروع کنم،اون ته کاغذ جا موند میرسم به چکامه هام...صدر جدول صفحه حوادثم رو پسرک پر کرده،،اگه بدونی چقدر حالمو عوض کردی با اون خبرای خوبت؟؟!پسر اگه بدونی چقدر آروم شدم تو اوج تلاطمم...اصلا میدونی چیه؟؟؟حال میکنم وقتی می بینم روفرمی!!!اصلا حال میکنم وقتی یه ریز کری میخونی و کله شق منم جوابتو میدم!

تو که همیشه بامنی،ما عمریه همسنگریم!!!!!!!!!ما قول دادیم،یادته؟؟؟اگه نیومدم رفیق سنگرمو خالی نذار...سنگرمو خالی نذار بمون و مردونه بجنگ برای راهت!هدفت!برای این خونه بجنگ!پشت تو هستم مثل کوه،پای تو هستم من یکی،با من بمون،تو با من بخون!!!خدا یکی ،توام یکی.........

نگران کارو بار نباش ،به فکرتم،بذار کوچمو پیدا کنم میام محله تون،دارمت پسر

نگو تو پست قبلیم یه "پ ن" زدم در حد ترور دوستان کامنت زدن و ماهم لابد مکلف به توضیح،میگم ای بابا!!!!!!!!!! بده روزگاره دیگه بساز با ما

دوستان نازم منو ببخشین گاهی ویرم میگیرد و یادم میرود وبلاگ رو بنویسم،نه اینکه بروم و گورم را گم کنم !!نه!ولی من هم کم پر کار نیستم بخدا،مجبورم خب حداقل یه دلنگو دولونگی بکنم!!!!!!!والله فتوسنتز که نمیکنیم !

تازه این وسط یکی لازمه به این فردوسی بگه که بابا "سعدیا مرد نکونام خسته ست،میفهمی؟؟؟" اه!درست که 10 سالم بود تجربه اندوزی تو دنیای آهن و دود و بی رحمی رو شروع کردم،اونموقع ها که داشتم از ضعف هام بهش میگفتم ،برگشت گفت : "اوغول یاشا دئییل،،،باشادی"...دیگه چیزی نگفتم!

مطمئن نیستم فرق بین این دو را بدانم: فرق نگاه کردن به هوا و فکر کردن را. ما همیشه فکر می کنیم، مگرنه؟ نه اینکه زندگی می کنیم تا فکر کنیم، اما برعکسش هم درست نیست. که ما فکر می کنیم تا زندگی کنیم. من برخلاف دکارت معتقدم که ما گاهی فکر می کنیم تا نباشیم. خیره شدن به هوا شاید، نا خواسته، تاثیر عکس داشته باشد. درهر صورت، سوال سختی است!!!ولی خب یه مدت بعد فهمیدم بعضی چیزا از فاجعه ی سقوط معدن نیویورک هم خطری تره!                    

                     

آیا هنوز هم آمدنت را بهار کم است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!؟

در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را بسوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند! "به اندیشیدن خطر مکن"،روزگار غریبی ست نازنین،آنکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده ست! نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.اصلا به باد قسم که من امروز بهانه ها را به صف آویخته بودم برای نوشتن،راضی به بارانت نبودم!!!!!!!! تو باز هم باریدی؟؟؟مات و مبهوت مینگرم همین جایی را که ایستاده ام،قسم به نان و نمک دل آسمان که گرفت حرفی نیست...بباران نعمتت را حتی اگر گنگ ترین ابیات از قهوه من فال گیرند قافیه هاشان را...

نیازی ندارم کاری کند تا بقول معروف یخم بشکند، من براحتی حرف می زنم. می تونم ساعت ها برایش صادقانه از احساساتم بگویم، از بهترین دوستانم، از آرزوهایی که سالیان تمام گردنم رو فشردن. از احساسات کال و نرسیده ام حتی، از هیجاناتم. احتمالاً من را قضاوت نخواهد کرد. اگر کمی روشنفکر باشد از ناگفتنی هایم هم برایش خواهم گفت. اما نه...! اصلاً چه  اهمیتی دارد که روشنفکر باشد یا نباشد. کمی گله از زمانه و مردم، فرهنگ این مرز و بوم، بخت و اقبالم و ...شاید از آقای تمساح و سوپروایزر هم بگویم. اینکه چیزی مثل پتک بر دست گرفتند تا اندک باقی مانده اعتماد به نفس که از دوران کنکور و جوانی به یادگار مانده  راهم له کنند.

احتمالاً به حرف های من بادقت گوش می دهد. شاید هم تظاهر به گوش دادن بکند. در نهایت خواهد گفت: خوب من هیچ نظری ندارم...! و این یعنی "آنک قصابانند در گذرگاه ها مستقر با کنده و ساتوری خون آلود،روزگاره غریبی ست نازنین، و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر آن!!و بازهم شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد!

اما نه! تمایلی به حرف زدن از دغدغه هایم ندارم. مدت هاست که تمایلی ندارم با کسی در مورد افکارم حرف بزنم. شنیدن گله های یک ایده آلیست از زمانه کسل کننده به نظر می رسد ،اصلاً به این نتیجه رسیدم که نیازی به حرف زدن ندارم، وقتش رسیده که مشکلات یک به یک بررسی بشن و براشون راه حل ارائه بشه...

من هم در جواب خواهم گفت:  نه راه رسیدن به آرزوها  رو میخوام، نه راه غلبه بر مشکلات، فقط بهم یاد بده چطوری شاد و آروم زندگی کنم،

همین...

                

پ ن : چرا امروزو بارونی کردی با وجود اون همه درخت بهار نارنج؟؟؟

پ ن 1:من برا داشته هام زحمت کشیدم،،همیشه خودم بودم که ساختم!!!!برا همینم کلید باز و بستن زندگیم دست خودمه...

پ ن 3: بازم ممنونم که اومدی!

 پ ن 4: چه قدر شعر نوشتیم برای باران!!!غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود!!کاش سهراب نمیرفت به این زودی ها،دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود!

پ ن 5:


Aşk dilencisiyim şimdi sayende,,El açtım mutluluk dileniyorum




ادامه مطلب


نوع مطلب : از هر سو، 
برچسب ها : آمدنت را بهار کم است؟،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 8 اردیبهشت 1393
m 2 f
به نام خدایی که همیشه پشتیبانم بوده ،هست و خواهد بود

سلام سلام سلام

سلام به همه ی دوستان عزیز و مهربونم

و سلام به همه بازدید کنندگان عزیز
امیدوارم حال همتون  مثل من خوب باشه،و زیر سایه ی خداوند متعال موفق و سربلند باشید.

دوستان عزیزم نیستین؟؟؟؟


دو  روز  بود که به وب سر نزده بودم.داشت حوصلم سر میرفت،گفتم چیکار کنم چیکار نکنم؟؟، گفتم برم به وبلاگ سری بزنم.وقتی دیدم وبلاگ هم مثل من حوصلش سر رفته و بعد دو روز سر نزدن ،دیدم پست جدیدی نیستو وب سوت و کوره.(البته در این جمله مخاطب دوستان عزیزم بودن)خلاصه خواستم یه آب و هوایی عوض کنم.که امیدوارم  همه ی دوستانم و بازدید کنندگان عزیزخوششون بیاد و استفاده کنن.

چند نکته کوچیک از زندگی .....

جملات زیبا گیله مرد


بر آنچه گذشت ،

آنچه شکست ،

آنچه نشد ...

حسرت نخور ؛

زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد ...

جملات زیبا گیله مرد

در زندگی؛

زمانهایی فرا می رسد که تصور میکنی همه چیز به پایان رسیده است،

در حالی که آن زمان ، نقطه آغاز است !

زندگی کردن ، انتخاب کردن است؛

اما برای انتخاب درست و خوب  شما باید بدانید که :

که هستید ؟

چه می خواهید ؟

به کجا می خواهید برسید؟

و برای چه می خواهید به آنجا برسید ...

بزرگترین لذت در زندگی،

انجام دادن کاری است که مردم می گویند از عهده آن بر نمی آیی ...

شجاع باش

حتی اگر [ قلباً شجاع ] نیستی ؛ وانمود کن که هستی ...

هیچکس نمی تواند تفاوت بین این دو را تشخیص دهد.


جملات زیبا گیله مرد

 زندگی کنید برای رویاهایی که منتظر حقیقی شدن به دست شما هستند.

شما فرصتی برای بودن دارید. پس ساکت ننشینید.

بگذارید همه بدانند که شما با تمام توانایی ها و کاستی ها شاهکار زندگی خودتانید.

کافی است لحظات گذشته را رها کرده و برای ثانیه های آینده زندگی کنید. چون رویاهایتان آنجاست و شما فقط و فقط یکبار فرصت زندگی کردن دارید .

قدر زمان حال را بدانید که گذشته [هرگز] برنمی گردد و آینده شاید نیاید ...


*********************************


از برداشتن یک گام بلند نترسید ؛

گاهی از یک شکاف فاصله ، یک چاله یا یک مانع ، با دو گام کوتاه نمی توان عبور کرد ...

جملات زیبا غم و شادی

وقتی روز بدی دارید همیشه یادتان باشد که کس دیگری روز بدتری داشته است،

شکرگزار داشته هایتان باشید ...


*******************************


به شخصیت خود بیشتر از آبروی خود اهمیت دهید

زیرا شخصیت شما جوهر وجود شما؛

و آبرویتان ، تصور دیگران نسبت به شما است .


جملات زیبا گیله مرد


از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند :

 شما چطور شصت سال با هم زندگی کردید؛

 گفتند : ما متعلق به نسلی هستیم که ، وقتی چیزی خراب می شد؛

 تعمیرش می کردیم نه تعویضش!



مرجان سرخ


زلال و بخشنده که باشی و صاف و بی کرانه

هیچ سیم خاردار و دیواری، توانِ تسخیرت را نخواهد داشت.

دلت دریایی باد ...




جملات زیبا گیله مرد

خداوند نور است و جایی که نور هست تاریکی نیست ؛

چشم و دلتان روشن ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 5 اردیبهشت 1393
Eli Na

خدایا کمکم کن،عهدی را که با تو در طوفان بستم در آرامش فراموش نکنم



سلام دوستان عزیزم.از اینکه بعضی از دوستانم رو با مطالب قبلیم ناراحت کردم معذرت میخوام.

دوستان عزیزم امروزاتفاقی برام افتاد که منو در کل عوض کرد.

خدا حقیقت رو برام روشن کرد.بقیش بین منو اون بمونه که .......



من دیگرهمواره منتظر اتفاقات خوب در زندگیم هستم....

خدایا امروز چه اتفاق خوبی در زندگی من خواهد افتاد که از آن  بی خبرم .

آری زندگی ما برگرفته از  ذهن ماست و تفکر ما!

و چه بهتر که با تفکر مثبت زندگی کنیم!و بابت این تفکر زیبا خدا را شکر کنیم.

و صبح به هنگام طلوع دلنشین خورشید لبخندی به لب بیاوریم و خدا را شکر کنیم از

این بابت که روز دیگری را به ما هدیه داد تا زندگی کنیم و به انتظار اتفاقات خوب باشیم

تا آخر شب.

 و هنگام خواب و با دعای شب که همان تشکر از خدا بابت سپری شدن یک روز دیگر

به شادی بوده سر بر بالین بگذاریم و از هر گونه نگرانی بپرهیزیم که خدا خود نگهبان

ماست .

واینگونه  به استقبال روزهای شادتر برویم.

به جای دلنگرانی برای فردا و فرداها باید در امروز زندگی کرد .

وبا شادی و خوشی و شکر گزار معبود یکتا بود که اگر نبود می بایست ،دلنگران بود.

امروز واقعا خیلی چیزا برام ثابت شد.واقعا زندگی ارزش غصه خوردن نداره.اینوهمون که

میپرستمش و بالا سرمه امروز بهم نشون داد.

خدایا به خاطر همه چیز ممنونم.



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 1 اردیبهشت 1393
Eli Na

به نام آفریدگار بی همتا

 

زن یعنی مهر، وفا، گذشت ، عطوفت و صبور

رمز عشق جاودانی مادر است

کیمیای زندگانی مادر است

اینکه فرموده است آن مینو سرشت

زیر پای مادران باشد بهشت

یعنی آنجایی که مادر زد قدم

نیست آنجا از بهشت خُلد کم

روز مادر بر تمام مادران مبارک باد

معذرت میخواهم فیثاغورس

مادر من سخت ترین معادله دنیاست

معذرت میخواهم نیوتن

راز جاذبه مادر من است

معذرت میخواهم ادیسون

چرا که مادر من اولین چراغ زندگی من است

.

.

.

.

میدانی...

بعضی ها را هرچقدر که بخوانی...

خسته نمیشوی!بعضی هارا هر چقدر گوش دهی...

عادت نمیشوند!

بعضی ها هر چقدر تکرار شوند...

باز بکرند و ناب!

دیده ای !شنیده ای ! بعضی ها بی نهایتند!!

مثل مادر...

مثل پدر

تقدیم ب مادرم



ادامه مطلب


نوع مطلب : از هر سو، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 31 فروردین 1393
Sa Na

به  نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه بر نگذرد

خداوند نام و خداوند جای

خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر

فروزنده ماه و ناهید و مهر

سلام دوستان عزیز، امیدوارم هر کجا که هستید آسمانتان آبی ، روزهایتان آفتابی و شبهاتان مهتابی و پرستاره باشد

یه چن وقتی شده که احساس میکنم دنیا بدجور به ساز من میرقصه اصلا موندم که چی بگم؟ینی در حال حاضر یه چیز ب ذهنم میرسه منو این همه خوشبختی واقعا محاله، امیدوار هستم که این آرامش، همون آرامش معروف قبل از طوفان نباشه، شما هم برام دعا کنین لطفا ،واقعا ممنون میشم ازتون (;  امیدوارم اونم از ته دل که شما هم به آرزوهاتون برسین (عزیزان لطفا بهم نگید ندید بدیده اینم،همش میاد خوشبختیشو ب رخ ما میکشه، نه اینطور نیست من دوست دارم تو روزای خوشیم شما هم سهیم باشین) و از پروردگار مهربان میخوام که شما عزیزان رو  به تک تک آرزوهاتون که واستون بی ضرر هستن برسونه، ب امید آن روز

تازگیا حسای جدیدی پیدا کردم ب زندگیم، ب زندگیم از دریچه ی دیگری می نگرم، ب نظرم آدم باید تا میتونه از زندگیش نهایت استفاده رو ببره، آخه عمر آدمی خیلی کمه برای تجربه همه ی اتفاقات!!!!

دوستان عزیز لطفا حرف منو ب عنوان یه خواهر کوچیک تر از خودتون قبول کنین، زندگی رو اصلا سخت نگیرین که اگه سخت بگیرین دستتون درد میکنه و اذیت میشین! با خودتو عشقه، به قول نپسم

Few minutes ago i closed my eyes and saw you in my dreams . I found you as the happiest person in this world , if this is the way to see you happy , i wish my eyes to be closed  forever

شب است و و یاد تو مرا پر از ترانه میکند چه کرده ای که دل چنین تورا بهانه میکند.  





نوع مطلب : از هر سو، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 فروردین 1393
Sa Na
 
به نام خدائی که هستی را با مرگ ، دوستی را یک رنگ

زندگی را با رنگ ، عشق را رنگارنگ ، رنگین کمان را هفت رنگ

شاپرک را صد رنگ ، و مرا دلتنگ تو آفرید . . .



                        
دلگیرم خدا.....



دلم پرشده از همه جا...از همه کس...

خالی نمیشود که ...آرام نمیشودکه...

بغضی انگار...

به جای گلو...قلبم راسدکرده...!

              

                                               نه غریبه...

ازتو دلگیر نیستم ...

از دلم دلگیرم...

                            دلگیر...!

تازگی ها با حرف که هیچ ...یک نگاه هم کافیست ...

     برای شکستنش...

هیچ کس نمی داند...

                                     توهم نمی دانی...

پشت این چهره ی آرام در دلم چه می گذرد...

                                                       نمی دانی...

از این آرماش ظاهر و این دل نا آرام...

  

                               چه قدر خسته ام...!


بگذار همه فکر کنند مغرورم ...

بگذار فکر کنند...

فکرشان چه اهمیتی دارد...؟!

چه می دانند آنها ...

                              از سنگینی قلبم...

                                           از حرف های نگفته درونم...


دلگیرم...


خدا میشود بلیطم را پس بگیری . . . ؟

مقصد را اشتباه آمدم . . اینجا را نمی خواهم



 

من گــمان می کــردم، رفتنــت ممــکن نیســت

رفتنــت ممــکن شــد، ...بــاورش ممــکن نیســت






هــر قدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی....

یـــک نقطـــــه

یـــک لبخنـــــد

یـــک نگــــــــاه

یـک عطر آشنـا

یــک صــــــــدا

یــک یـــــــــــاد

از درون داغونـــت می کــــند

هــر قدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی…!

وقتی تو نیستی
دنیا چیزی کم دارد
مثل کم داشتن یک وزیدن، یک واژه، یک ماه !
من فکر میکنم در غیاب تو
همه ی خانه های جهان خالیست
همه ی ِ پنجره ها بسته است
وقتی که تو نیستی
من هم

تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام


 
rch5rrtfog4xw8r04wy.jpg




من..تو..همه چی تموم شد.همه چی فرق کرده.دیگه دنیایی نیست.زندگی نیست.هوا نیست.نفس نیست.این تظاهر که...

خوبم ولی خیلی خرابم خیلی داغونم.تنها شدم.تو رفتن رو ازم خواستی..رفتم ولی مردم..همیشه آرزوم بودی..ولی

 حالا یه رویایی..دیگه فراموشت شدم..چقد سرده این بهار....زندگیم دیگه هیچ رنگی نداره..دلم دیگه هیچ وقت نمی

خنده دیگه هیچ وقت شاد نیست.....

چون...تو رفتی..

برای همیشه_________________________________زندگیم تموم شد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 28 فروردین 1393
Eli Na
اسفند که رسید باورم شد که تنها چیزی که یک لحظه هم درنگ ندارد و بی خیال از غم و شادی من و تو میگذرد ... زمان است،،فروردین همیشه تلنگریست تا،
یادمان باشد زیبایی های کوچکی را دوست داشته باشیم،حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادمان باشد که دیگران را دوست بداریم آنچنان که هستند،،نه آنگونه که میخواهیم باشند
یادمان یاشد که خودمان را از از دیچه نگاه دیگران ننگریم،،که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمیتواند مرا خود آشتی دهد
یادمان باشد که با خود مهربان باشیم،چرا که کسی که با خود مهربان نیست،،نتوان با دیگران مهربان بودن...
یادمان باشد تمام خستگی هامان را در قاب غبارآلوده تاریخ جا بگذاریم،،یادمان باشد که بخندیم،،نکند بهار بگرید؟؟؟نکند...؟!

حیف نیست بهار باشد و تو نباشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//////؟؟؟؟


به نام "بسم الله الرحمن الرحیم"
دوستان روانم سلام،،زندگیتون بخیر و بهاری
یه جورایی دارم احساس غریبی میکنم تو وبلاگ،آخه شده 1.5 ماهی که ننوشتم،ولی یادمه که تو آخرین پستم که به تاریخ 3 اسفند 92 نگارش کرده بودم گفته بودم که اصلا حال و هوای عید رو ندارم چه رسد به نوشتن در موردش...ولی چه میشه کرد که ساال 92 هم با تمام قشنگی هاش و زشتی هاش تموم شد تا فصل جدیدی رو ورق بزنیم و برسیم به امروز،،تکنولوژی عزیز به طرز شایسته ای فضای وبلاگ رو آراسته بود البته با یک شیوه ی جدید برا سال 93،،و به همین علت جای تقدیر داره!!خب 93 هم چندان جالب شروع نشد،،شهادت یکی از مرزبان های کشورمون به دست گروهک های برون مرزی بالطبع دل منو هم مثل همه هموطنام آزرده خاطر کرد ولی زندگی هنوزم ادامه داره،بعد 13 هم که دانشگاه چهره شلوغش رو به خودش دید بعد از مدت های مدید و میشه گفت ماهم ناخودآگاه از لاک 13 روزه خودمون بیرون اومدیم،به قول دوستان باشد که رستگار شویم!!
قضیه چیه که هنوز یخ فروردینم آب نشده ،،میتونه به خودی خود یه سوال باشه،،حس عجیبیه شاید!!روزای سختی باید روبروم باشه،،به فال نیک میگیرم،توکل به خودش!!!!!!!!!!!!!تا یادم نرفته اتفاق میمونی که برا وبلاگ افتاد دوتا عزیز دیگه به جمع نویسندگان وبلاگ اضافه شدن،که براشون آرزوی نیک بختی و شادکامی تمنا میکنم از خدای یکتا،،امید بر اینه که خیال مارو از تداوم حیات "همکلاسی های علم و فن" تا حدودی راحت کنن،و همگی بتونیم از مطالب مفیدشون بهرمند بشیم،،انشالله
یادمه گفته بودم میخام کمتر تو وب بنویسم،،و بیشتر قلم رو آشتی بدم با کاغذ،،مثل اینکه تا حدودی موفق شدم!!همین خوبه...



هوای امروز هم بارانی بود...باران تویی به خاک من بزن

این روزها احساسات عجیب و غریبی دارم. یه جورایی مثل سرگردانی در کوچه پس کوچه های شهری که قبلاً آنجا نبودی. دیوارها کاهگلی، در یک ظهر گرم تابستان...از کنار مغازه ها و دست فروش ها رد میشم، از آنها می پرسم اینجا کجاست؟چطوری می تونم به خانه برگردم؟ سرشان را تکان می دهند. در واقع آنها به زبانی حرف می زنند که من به آنها آشنایی ندارم. سرگردانی ادامه داره...

گاهی حس می کنم در آسمان معلق هستم. گذر زمان رو حس نمی کنم. ناراحت نیستم. اما مثل بهت زده ای می مانم که با تعجب به اطرافش نگاه میکنه. سلام می کنم،حرف میزنم، عید رو تبریک می گم. امابزارین راستشو بگم، من اصلاً حرفهای آنها رو نمی شنوم! درست انگار جملات رو از قبل حفظ کرده باشی. شاید برای همین باشه که این روزها نه خیلی شاد میشم، نه خیلی ناراحت...

میدونی دلت می خواد همه چیو باور کنی. حتی اگه اشتباه باشه. دلت می خواد چشمتو به همه موانع و حقایق ببندی و دستت رو دراز کنی بسمتش. همه چیز و همه کس رو فراموش کنی. سعی می کنی از امانتی که به دستت سپرده شده بخوبی مراقبت کنی. می خواهی صدایی رو که فریاد میزنه "بیا ماجراجویی کنیم، زندگی رو تسلیم خودمون کنیم، و هر چی میخوایم با هم ازش بگیریم..." رو محکم در آغوش بگیری. گاهی هم به خودت میگی: "میدونی پسر! تو خیلی خودخواهی!"

به شکم برآمده اش فکر میکنم. و اینکه احتمالاً چند ماه دیگه مادر میشه .چطوری از خودش گذشته؟ چطوری به اون مرحله گذشت رسیده؟مادر یعنی عشق دیگه!!!چرا دارم همچین سوال احمقانه ای میپرسم از خودم!!!

آدم است دیگر،،گاهی می نشیند در ایوان خانه و نگاه میکند به ستاره ها و های های گریه میکند،دست خودش هم نیست،از خانه یکی از همسایه ها هم صدای نی که بیاید دیگر باید سرت را بکوبی به دیوار ...خلاص

باران که می بارد مثل این است که معشوقه ات را بعد از مدت ها دیده باشی،،باران که می بارد عاشق ترم،عاشق تری مثل شهریور پارسال که باران بارید،،امروز هم باران بارید،،لباس آبی رنگت زیر باران تو را همچون کرم ابریشمی می نمود در حال پروانه شدن...عجیب است نه؟؟؟؟؟شب که شد چراغ را نمی کشم،روشن میگذارم،آمدی یادت باشد من  نشسته ام کنار جاده...بی پرده بگویم؟؟؟؟؟برای مجله شعر نمی نویسم!!!در شب شعرها هم شرکت نمیکنم!!حتی به نگاه منتقد ها اهمیت نمیدهم!!پیله ای از شعر می بافم دور خود،،بی آرزوی پروانه شدن،و در سلول خود ساخته ام میمیرم،به امید اینکه ابریشمش شالی شود بر شانه های تو...

          

پ ن : لعنتی ماه نشو!!!قصه نگو!!شهرزاد شب یلدا شدنت کافی نیست؟؟؟

پ ن 1: من که در بندم کجا؟؟؟؟؟میدان آزادی کجا؟؟؟؟

پ ن2: یکی به ماه بگوید که راه پیدا نیست!!!

پ ن3: sana بهش بگو لباس آبی رنگش خیلی بهش میاد!!!!

پ ن4:پاشا دلم برات تنگ شده،،ببین تکنولوژی بچه خوبی شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ ن5:

 

Aslında Benim Gözlerim Kahve rengi

Güneşe Bakınca Ela, Sana Bakınca Fena Oluyo





نوع مطلب : از هر سو، 
برچسب ها : باران تویی به خاک من بزن،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 25 فروردین 1393
m 2 f


( کل صفحات : 29 )    1   2   3   4   5   6   7   ...