تبلیغات
همکلاسی های علم و فن - شب است و در به در کوچه های پردردم
 
همکلاسی های علم و فن
درباره وبلاگ


وبلاگ گروه کامپیوتر دانشگاه علم و فن ارومیه

مدیر وبلاگ : آقای تکنولوژی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

یا لطیفمنو درگیر خودت کن..

دوستان جان سلام،قبول حق باشه همه روزهایی رو که اولین هدفتون رضای خدا و رضای خلق خدا شده،و در این روزهایی که باران رحمت و مغفرت الهی باریدن گرفته ماها رو هم فراموش نکنین و از کوچه پس کوچه های دلتون راهمون بدین...همین چند لحظه پیش که اقدام کردم واسه پست گذاشتن نمیدونستم باید چی بنویسم،ظاهرا بسی دلتنگم و خودم هم سهم کمی از این دلتنگی ندارم یعنی چه میدونم یه جورایی دلتنگ خودمم!!دلتنگ منی هستم که زیاد میخندید و کم ساکت بود...دلتنگ سرحالیم شدم،دلتنگ خیلی چیزا!!!!!!!!!!!!!!!!ولی همش هم واسه خودم نیس،چه جوری بگم و یا چه جوری بنویسم خیلی زیاده،از کجا شروع کنم؟؟نمیدونم از کجا بنویسم،از یه روز بارانی بنویسم با قطراتش بارونش که یادآور اشکی نهفته در غم چشمان باشه و یا از یک روز آفتابی بنویسم در دشتی زیبا با پروانه های رنگارنگ در حال پرواز که نوید بهار رو بده!!!آخه کدوم بهار؟؟اه!!نمیدونم از دختری بنویسم در آرزوی عشقی شفاف همچو چهره اش زیر مهتاب که ترانه وفاداری رو بر لبش زمزمه میکنه، و یا از پسری بنویسم به امید یافتن لیلی که خود را در مرور داستان مجنون می بیند!!نمیدونم از پدری بنویسم،او برای بدست آوردن لقمه ای نان و میدانم کمترین حق اوست با اشک و شرم در شبی به سمت خانه در حال حرکت باشد و نمیداند چطور .و چگونه به نگاه انتظار و شوق زن و فرزندانش پاسخ گوید!!!نمیدانم از مادری بنویسم،او در حالی که پای چرخ خیاطی خودش خابیده و کابوس فقر میبینه و خواب زوال!!یه زخمی خاطره ام تو قلب آخر زمان...خستم از این نامردمی!نمیدونم از معتادی بنویسم که همه چیزش رو فروخته،حتی بسترش رو  و از تنگنایی به اندازه سر سوزن گذرونده!!!خداجون تو که همه مارو می بینی!!معلم عزیزمون گفته یه انشا بنوبیس،از گل های روی زمین تا بالای ابرا بنویس،چی بنویسم خداجون؟؟؟حرفی نمونده واسه مون،انشا که نیس درد دله!نمیدونم از شاعری بنویسم،او در احساس خودش روز و شب می میره و زنده میشه و ا از خاطره هاش یه فنجون میخنده و یه گونی گریه میکنه!نمیدونم از راننده تاکسی بنویسم که در شب و روز سنگ صبور اشخاصی میشود و با اشک و آه به خانه میرود و زنش میگوید: "مرد چیزی شده چرا اینقد ناراحتی برو دوش آب سرد بگیر سرحال میشی!!!نمیدونم از جانبازی بنویسم که او تنها در عملیات فاو از بین دوستانش نجات یافته و انواع گازهای شیمیایی رو در سینه خود به یادگار میکشد و با سرفه های شدیدش اکثر مواقع بیرون از خانه به سر میبرد تا کمتر زن و بچه اش را ناراحت کند و در حسرت خواندن دعای کمیل مانند گذشته که با نفسی صاف میخواند و اکنون و با سرفه های خود نگاه های سرزنش آمیز خوش غیرتهای سرزمینم می شود ولی در ماورای دنیایش دوستان شهیدش به ثوابش غبطه میخورند و منتظرش هستند..!!!نمیدانم از زنی بنویسم کنار خیابان ایستاده و با پولش طلب گذران زندگی کند،او در خلوت شب با بیماری خود اشک میریزد و نگران است از بیمار کردن دیگران!!!و من نمیدونم از جامعه ام بنویسم یا از جامه ام؟؟؟؟؟؟نمیدونم از راننده کامیونی در دل بیابان بنویسم،او نواری از خاطره های به اصطلاح جوانی اش را زیر لب زمزمه میکند و عکس پسر و دخترش روبریش هست و با نگاهی خسته گونه به چهره معصومشان یکبار دیگر میگوید "الهی به امید تو برای چشمهای منتظرشان"!من نمیدونم شاید از زن شهیدی بنویسم،او در مزرعه شالی درحالی که برای سیر کردن شکم فرزندانش عرق میریزد و هنوز کارش تمام نشده به فکر این است فردا در مزرعه چای مشغول شود تا بتواند امرار معاش کند و برایش دردآور است زمانی که در زمزمه زن های همسایه می شنود "ای خواهر جون می بینی تورو خدا کلی پول از بنیاد شهید میگیره و بازهم حرص میزنه"،و زن لبخنده تلخش را با اشکهایش ترمه میزند!!!!!نمیدونم از مرد میانسالی بنویسم،به اون حکم اخراجش را میدهند به اسم تقلیل نیروی کار،چند روز پیش با شوق و اشتیاق داشت با رنج و سختی جهازیه را برای دخترش فراهم میکرد،وامی گرفته  و به سختی پرداختش میکرد و زنش به او دلداری میداد و می گفت :"مرد شکم هرچی توش بریزی پر میشه،من حاضرم نون خشک بخورم ولی دخترم با عزت و سرافرازی بره خونه بخت" و در حالی که سینی چای را جلوی مرد گذاشته بود میرود حیاط خانه تا اشکش پنهان بماند،و چه افتخاریست بوسیدن دستهای چنین زنی!!!!نمیدونم از عروسی مجللی بنویسم که در آن مسابقه فخرفروشی هنگام کادو های گرانقیمت برپاست و بعد از هر کادو زن به پهلوی مردش میزند و میگوید "دیدی مرد بهت گفتم سرویس برلیان بخر،اگه خریده بودی الان جلوتر از داداشت و اون زن داداش افاده ایت بودیم و حالا من با این دستبند هشت میلیونی آبروم میره،خاک تو سرت کنن" و در حالی که خود را به غشی میزند تا راهی بیمارستانش کنند و بعد سر از خانه درمیاورند و تا صبح دعوا....و دعوا!!!!!یاد احمد شاملو هم بخیر...!!!

نمیدونم،واقعا نمیدونم از کدوم زاویه زندگی بنویسم که هرکدوم در بطن خود رمانی بزرگ دارد و دست و دلم میلرزد!!!ای کاش میدونستم شما به من کمک میکنین تا بفهمم کدام مهمتر و کدام تاثیرگذارتر هست و تمیز دهم سراسوی دلم را با این همه پرونده مسکوت و رخوت انگیز!!تا بتوانم بیشتر فکر کنم و بنویسم!!!بیایین راستشو بگم حکایت من شده مثل کسانی که درد دارند،،کسی که دندون درد داره میگه بدتر دندان درد نیست و کسی که گوش درد دارد میگوید بدتر از گوش درد نیست......و الی آخر!!!

...... و ای کاش دفتر و دلی به اندازه دریاها داشتم و با قلمم بنویسم تمام زاویه های گفته و ناگفته زندگی را.........تا فریادهای درونم کمتر شوند!!!تسلی نمیخام

مکتوب شد به تاریخ 2/5/1392 شمسی

پ ن: ما بدهکاریم به یکدیگر
وبه تمام دوستت دارم های نگفته ای
که پشت دیوار غرورمان ماندند
و ما آنها را بلعیدیم
تا نشان دهیم منطقی هستیم

پ ن 1: ما را به جبر هم که شده سر به راه کن
خیری ندیده‌ایم از این اختیارها

پ ن 2: آی خورشید!
روی این آسمان
روی تخته سیاه جهان
با گچ نور بنویس:
زیر این گنبد گِرد و کور و کبود
آدمی زاد، هرگز
دانش آموز خوبی نبود...

پ ن 3: دکترم گفته مریض است دلش را ببرد گره  بر پنجره فولاد خراسان بزند....

یا ضامن آهو

پ ن 4: ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی.........دل بی تو به جان آمد،وقت است که بازآیی

پ ن 4ویکم: یه زن میتونه گاهی مرد باشه.........

پ ن 5:Uzakta çok uzakta güneyde
Yazları sıcacık ve aşık
Kışları soğuk ve sensiz bir şehir
Ve ben üşüyoruz
Bir uğrasan diyoruz
İklimini getirsen bereketini bolluğunu
Örtsen üzerimize
Havalansa yine zil çalan eteklerin
Gelip otursa gözlerime gözbebeklerin
Öperken içsem ağzının çiçek balını
Günahını boynuma seni koynuma alsam
Hem zehrim hem şehrim limon çiçeklerim olsan
Ben görmedim böyle alımı çalımı
 Ya Rabbi duy duyur sesimi
Anlamıyor kimsesizliğimi
Ya Rabbi yetiş ya Rabbi
Ya Rabbi duy duyur sesimi
Anlamıyor çaresizliğimi
Ya Rabbi elver ya Rabbi

Tenhada kuytuda ücrada
Tekinsiz bir mecrada
Dua etsem seni dileyen
Börtüm böceğim bitki örtüm
Olacak duam olsan amin desem hamdetsem
Toprağına kök salsam
Senle nihayet bulsa ömrüm

دل موضع صبر بود....... و رفت





نوع مطلب : از هر سو، 
برچسب ها : دست به قدحم نزنید، مستیم به از هستیم،
لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 2 مرداد 1392
m 2 f
جمعه 4 مرداد 1392 12:18 ب.ظ
بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟

دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟ تبادل لینک کنیم خبرکنم
پنجشنبه 3 مرداد 1392 03:12 ب.ظ
salam mer30 ke bem sar zadi
chokh tashak kurlar
m 2 f/متشکرم
پنجشنبه 3 مرداد 1392 01:09 ق.ظ
متشکر از پاشای عزیز که دقیقا بعد از خوندن مطلب نویسنده عزیز همون شعزی رو که من می خواستم بنویسم نوشت.

ای جانم
ای داروگ خسته من
باید ماچ کرد دست اون مادر پدری که زندگی رو با گوشت و پوستشون درک می کنن

این متن ترکی رو واسم بعدا ترجمه کن

خیلی وقت که وقت باز اومدن گذشته
بیخیال

با دکترت صحبت کردم گفت واستون واسه اواسط شهرویرو از رضا کفتر باز وقت گرفتم

جبر و اختیار که هیچ این روزا حتی نمی شه احتمال چیزی رو داد

و بدهکاری ما به دوستت دارم گفتن هایمان آنقدر زیاد است که دیگر دفتری برای حساب رسی توانا نیست


دوست دارم کلاغ سیاهه
m 2 f/فقها حکم به ابطال صیامم دادند...
چهارشنبه 2 مرداد 1392 10:29 ب.ظ
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ...
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد ...
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت//

بزرگترین درسی که تو زندگیم آموختم این هست که همیشه مواظب باشم که چه آرزوی بکنم ...
از هر دست بدهی از همان دست هم می گیری ...خدای من از رگ گردن به من نزدیکتر هست . هر ملالی دارم او درمان خواهد کرد او میداند از دل ساده و بی الایش من هر چه که او بخواهد برایم همان "خوشبختی" است.
m 2 f/میدانی چرا دائم در حال از خود کاهیدنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه مردی بود حسین قُلی
چشاش سیا لُپاش گُلی
غُصّه و قرض و تب نداشت
امّا واسه خنده لب نداشت. ـــ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر