تبلیغات
همکلاسی های علم و فن - یکبار هم موضوع انشایم باش...
 
همکلاسی های علم و فن
درباره وبلاگ


وبلاگ گروه کامپیوتر دانشگاه علم و فن ارومیه

مدیر وبلاگ : آقای تکنولوژی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

انشای من

گفت: بنویس! بنویس دردهای جدایی ام را، بنویس جنون های عاشقی را!

و من آغاز کردم:

"به نام خداوندی که همین نزدیکی هاست"

مرا یادآور نشوید لطفا خوب یادم هست آن زمان را که خدایم از روح خویش در من دمید. آنجا آغاز محبت های
بی انتهایش بود. دلم در گرو او بود.

او میگفت و من مجبون تر از مجنون های خاکی پاسخ میدادم! صاحبم گفت آیا مرا به
پروردگاری پذیرفتی؟ این من بودم که با شور و شوق بسیار پاسخش دادم:

آری.

من! انسان خاکی ، عبد توام و تا جان در بدن دارم تو را دوست خواهم داشت.!

اشک هایش، آرام آرام روی دلم چکید. دلم لرزید.

بیچاره روحم! عمری است قفس خاکیش را تحمل میکند و در فراق یار میسوزد!

مدت هاست زندانی اش کرده ام! خواسته؟ یا ناخواسته؟ نمی دانم! بهانه ام برای فراموشی آلودگی دنیاست. این روز های تمام توجیه هایم دنیایی شده اند. این عشق های دنیایی دیوانه ام کرده اند. از من زندانبانی ماهر ساخته اند! و من چقدر غافلم از خویش، که سال ها در کنارش زندگی کرده ام و نفهمیدم که چه دردی میکشد، خسته است! از این سیاهی دنیا!

دلش برای آغوش گرم خدا تنگ شده! دلش برای لیلی اش تنگ شده! من، روحم را با لیلی های دنیایی عذاب داده ام!

بیچاره روح عاشقم!

گفت:باز هم بنویس! نای این نی را بنویس!

اولین باز خدا به من آموخت عاشق باشم! عشق همان روح اوست که در من دمید!

وقتی پای در این کره ی خاکی نهادم از دلتنگی دوری یار، زار زدم! اما خدایم گفت
غمگین نباش! به مادرت آموخته ام که چنان تو را دوست بدارد که من در دلت نهادینه
شوم!به او نیز تکه ای از عشقم را داده ام!

مادرم جرعه جرعه از عشق خود مینوشانید! اما من مادرم را نمیدیدم بلکه وجود معشوق خود را حس میکردم!

میدیدم که همیشه از آن بالا مرا نگاه میکند!

هنوز صدایش در گوش دلم می پیچید!

وقتی بزرگ تر شدم صدایی جای صدای خدارا گرفت! عشقم را خواباند و خود را در دلم
جای داد!

حرفش را قطع کردم!

نه! این تو نبودی! من بودم!من!

تو هیچ گاه مرا در لذت ها همراهی نکردی. تو را با زنجیر های افکارم بستم و خودم به تنهایی به راه افتادم.

گفت: اشتباه تو همین جا بود. فراموش کردی که دنیا مسیری برای رسیدن به لیلی است! یادت رفت که خدا گفته بود باید آزمایش شوی برای عاشق بودن!

تو فراموش کردی که ما یعنی چه!

تو فقط خودت را به تنهایی می دیدی!یادت رفت مجنون بدون لیلی هیچ است. چشم و
گوشت پر از لیلی های دروغین شد!

این بار این اشک های من بود که میچکید!

دیگر صدایش را نمیشنیدم!

آری! آری یادم آمد!

به یاد آوردم عشقم را، معبودم را! خدایم را همان که مرا بدین جا رساند!

آری به یاد آورده ام ....من می دانم ، می دانم که باید مروری بر آرزو هایم داشته باشم . آن ها که حالا به عنوان کاغذ باطله در ته دفتر خانه ی مغزم استفاده می شوند.

می دانم بد قول شده ام ، دیگر حتی روز های تعطیل هم وقت ندارم به دیدنت بیایم تا با هم سری به باغچه ی پشت دیوار دانایی بزنیم!

می دانم آن قدر تجدید آورده ام که باید دوباره پشت نیمکت های کلاس اول بنشینم و باز صدا ها بار بر تخته سیاه دلم بنویسم بابا جان داد!

دل من! چه قدر گریه های پنهانی شیرین بود. آن ها که باعث شد من و تو یک بار پا به سرزمین نور بگذاریم و از آن به بعد ...

یادت هست همیشه می گفتی زندگی یک جاده است......هیس هیچ مگو.......خسته ام.

پ ن: در حضور واژه های بی نفس 

پ ن1: من به خوشامد گویی تابلوی خیابان هم دلخوشم!!!

پ ن2: هرچه میروم ، نمیرسم ! گاهی با خود فکر میکنم نکند من باشم  کلاغ آخر قصه ها ...

پ ن3:
Yanar yanar durur
Kalbim kan ağlar ağlar durur
Senin bende kalan günahın var

Şimdi bana kaybolan yıllarımı verseler






نوع مطلب : از هر سو، 
برچسب ها : یکبار هم موضوع انشایم باش...،
لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 29 مرداد 1392
m 2 f
جمعه 1 شهریور 1392 11:55 ق.ظ
وای از دست این نویسنده
همیشه با نوشته هاش دل آدم رو خون می کنه
چهارشنبه 30 مرداد 1392 11:00 ب.ظ
زندگی چیست خدا؟
زندگی یک خواب است؟
زندگی یک احساس
یا که یک پرده نقاشی پر رنگ و نگار؟؟

زندگی یعنی چه؟
زندگی یعنی عشق؟
یا که دیوانگی و مستی و کردار پلید؟
زندگی فریاد است؟؟
یا که یک نغمه پر رنج و عذاب؟

زندگی دیگر چیست؟
زندگی یک آغاز؟
زندگی یک پرواز؟
زندگی یک پایان؟
زندگی خش خش برگان پاییز حیات
با نوای هرباد؟

زندگی جز اینهاست.
زندگی یک راز است
زندگی یک سر از جعبه اسرار جهان
زندگی چیدن یک لبخند است
از کنار لب یک کودک در حال نماز
زندگی یک لحظه
بردن دل به سراپرده راز
زندگی کاشتن و داشتن از راه حلال
زندگی، سجده به درگاه خداست!!!!
چهارشنبه 30 مرداد 1392 10:26 ب.ظ
مثل همیشه عالی بود،
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر