تبلیغات
همکلاسی های علم و فن - باز می آید بوی ماه مدرسه
 
همکلاسی های علم و فن
درباره وبلاگ


وبلاگ گروه کامپیوتر دانشگاه علم و فن ارومیه

مدیر وبلاگ : آقای تکنولوژی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
31

هو الاول
خوبان سلام،،،سلام بنده رو بپذیرین این بار نه به گرمای شهریور بلکه به گرمای مهری پر مهر....با تبریک شروع سال تحصیلی جدید خدمت همه اهالی همکلاسی ها چه اونایی که سر میزنن چه اونایی که سر نمیزنن و با آرزویی موفقیت و پیشرفت در سال جدید تحصیلی به حول و قوه خالق لایتناهی.
و به نام خداوندی که همین نزدیکی هاست
با اضطراب از خواب می پرم ، یک چشم بسته و یک چشم باز از پنجره نیم نگاهی به آسمان می اندازم . خوشحال می شوم : هنوز صبح نشده . به زور خودم را به خواب میزنم اصلاً دوست ندارم صبح شود . می خواهم چرت دیگری بزنم که صدای سماور ، صبح اول مهر  را زمزمه می کند . با صدای مادرم که می گوید : "پسرم ، باد بری مدرسه "  بلند می شوم . نیازی نمی بینم که دست و صورتم را بشویم چون دیشب خواب به چشمانم نیامده ، ولی مجبوری آبی به صورتم می زنم .

بوی مهر/ بوی مهربانی/ بوی لبخند / بوی درس و مدرسه / بوی شوق کودکانه پیاده روها / بوی نمره های بیست / بوی دفتر حساب / بوی مشق های ناتمام / بوی دوستی / مهربانی مدام / بوی... .

پاییز با خود شور می آورد. قاصدک ها، خبر بازگشایی مدارس می دهند. درختان آماده می شوند تا با شوق، برگ های رنگارنگشان را چون کاغذهای رنگی، بر سر کودکانی که مشتاقانه به مدرسه می روند، بریزند و سارها بر شاخه های انبوه درختان صف کشیده اند تا آوازهای گرمشان را بدرقه راهشان کنند. نسیم، نفس های معطرش را هر صبح، بر گونه های سرخابی کودکانه شان می دمد تا خواب را در سایه های کوتاه دیوارها جا بگذارند و مشتاقانه تا حیاط منتظر مدرسه بدوند.

دیوارهای آجرنمای مدرسه را سراسر شور و شوق پر کرده است.

کلاس ها، با آغوش باز در آستانه درها ایستاده اند تا مهمانان کوچک خود را در آغوش بکشند.

تخته های سیاه، بی صبرانه منتظرند تا دست های صمیمی معلمی مهربان، لبریز واژه های دوستی شان کند تا عشق، با لبخندی ناگزیر، بر لب های کوچک دانش آموزان بنشیند.

واژه ها بر تخته های سیاه جان می گیرند و پروانه می شوند تا در نفس های هیجان زده کودکان، پرواز کنند و فضای لرزان کلاس را گرم کنند. چه شور و حالی دارد روزهای آغاز مدرسه. روزهایی سراسر دلهره و هیجان و شوق و اضطراب، روزهای مهر و مدرسه، روزهایی که خیابان ها سر خوشِ هیجان لبریز صداهای کودکانه جاری در پیاده روهایند. روزهایی که عشق، هر سحر عاشقانه از پشت پنجره کلاس ها سرک می کشد تا با بالا آمدن آفتاب، تنشان را در نفس های معطر کودکان شست وشو دهند. روزهایی که آفتاب، به شوق مدرسه رفتن، هر صبح زودتر از آواز خروس ها بیدار می شود. روزهایی که ماه، بالای سر دفترهای مشق، به خواب می رود!

یاد آن روزهای مهربان به خیر! چه حسی دارد دوباره کودکانه تا حیاط مدرسه دویدن!

آغاز رژه منظم کیف ها سر صف های صبحگاهی که می روند به سمت باغ دانایی.

از فردا، قرار است همه ما جایی را بسازیم. می پرسید کجا را؟ همان خانه ای را که با آجر واژه ها ساخته می شود، همان جا که پنجره هایی از جنس برگ های سبز و زنده دارد، همان جا که وقتی آباد است که با کتاب خواندن و یاد گرفتن، تر و تازه شده باشد، خانه دل هایمان را می گویم.

پس همه شما فردا به مدرسه می روید که دل های نازنینتان را آبی بزنید، از روی شیشه هایش گرد و خاک نادانی را پاک کنید و این خانه ارزشمند را صفایی بدهید. به گل ها و سبزه ها دستی به نوازش بکشید و روز تولد مدرسه را جشن بگیرید.

کاش همیشه دانش آموز می ماندیم! کاش هر سال، اول مهر که می شود، همین طور هیجان زده، منتظر صدای زنگ آغاز سال تحصیلی جدید، در پوست خودمان نگنجیم.

کاش قدر معلم های صمیمی را بیشتر می دانستیم!


                                     

و لاجرم باید گفت : امسال هم دیگر خبری از حسنك كجایی و تصمیم كبری نیست...که نیست!

بیر صص بیزی چاغیریر....اشییدیرسن؟؟؟؟؟دییر سوسوزام!!!

راستی چه زود می‌گذرد! انگار همین دیروز بود. وقتی که از مدرسه می‌آمدیم، با بغضی چمبره زده در گلو و دستی تاول زده از ترکة آلبالو، و مادر که دلسوزانه به تسلای ما، و یا شاید به دلجوئی از خودش، با همة دانایی که داشت زمزمه می‌کرد: «بچه جون تو هنوز نمیدونی. از قدیم گفته‌اند چوب معلم گله . . .!»

واقعا که زندگی راستی چه زود می‌گذرد! انگار همین دیروز بود که مادر با تعجیل و شتابی در قدم‌هایش دست تو را گرفته بود و در درازنای خیابانی آنسوترک محله و خانه کشیده می‌شد و به دنبال خودش می‌کشاندت. دیر شده بود. آنقدر که در خانه دل دل کرده بودی و به دلشورة اولین روز مدرسه پا از پا برنداشته بودی، دیر شده بود.

مادر با گام‌های کشیده‌اش تو را به دنبال می‌کشید و بال چادرش در باد بال بال می‌زد و کشیده می‌شد. رگه‌ای از سوز سرما در تن هوا بود. دست مادر اما گرم و مهربان. گاهی که قدم‌هایش را سست می‌کرد تا نفست راست شود و پس نیفتی، فرصتی می‌شد تا نگاهت به نگاهش بیفتد. نگاهی که آمیزه‌ای از غرور و ترحم بود. (غرور شاید از اینکه فرزندش به بار نشسته و به سن مدرسه رسیده. ترحم اما چرا. . .!؟)
می‌بردت تا تو را به مدرسه بسپاردت. می‌رفتید تا تو بمانی و او برگردد.
تجربة اولین جدایی‌ات شاید.

تو در آن سوی در و دیوار و نیمکت و تخته‌های سیاه می‌ماندی و مادر تمام راه را، و این بار نه به شتاب، که انگار دل‌شکسته و پاره‌ای از جانش در جایی جای مانده برمی‌گشت، شاید حتی پای چشمش هم تر شده بود. نمی‌دانستی. ولی این را می‌دانستی و حتما امروز هم به یاد داری. اینکه چه دلتنگ شده بودی. چه تنها مانده بودی. غربت غروبی پاییزی بر دلت نشسته بود و تو در خودت شکسته بودی. . . مادر رفته بود و تو انگار تازه معنای آن حس ترحم را در نگاهش می‌فهمیدی. راستی که چقدر قابل ترحم بودی آن‌روز. . .
روز اول مهر ماه سالی که برای اولین بار به مدرسه رفتی. . .

زندگی راستی چه زود می‌گذرد. انگار همین دیروز بود. درازنای درد را می‌گویم که از بند انگشت شروع می‌شد و تا فرق سر تیر می‌کشید.

درد که می‌گویم، نه آنقدر سخت که مثل مردن. شاید آنقدر تلخ و عذاب‌آور که مثل شکنجه.

معلم خط را می‌گویم. قلم‌های نی را که یادت هست؟ بارها از خودمان پرسیدیم چرا وقتی معلم خط با هر چه زور که داشت شکنندگی انگشتانمان را در بند بند نی ضرب می‌کرد، قلم نی نمی‌شکست!؟

راستی که چه قلم‌هایی داشتیم. چه شیشه‌های مرکب‌هایی. چه لیقه‌های دواتی. . . یادت هست؟ چه خطی می‌نوشتیم. «جور استاد به از مهر پدر» چه می‌دانستیم. شاید هم استاد خط داشت جور مهر پدر را می‌کشید و ما نمی‌فهمیدیم.

حرف مادر را یادت هست؟ اینکه: «بچه جون تو هنوز نمی‌فهمی. از قدیم گفته‌اند چوب معلم گُله» و عجیب اینکه امروز و هنوز هم نمی‌فهمیم. اینکه چرا و چطور یک معلم می‌توانست آنهمه بد باشد.

ولی نه. از حق هم نباید گذشت. معلم‌ها همه هم آنقدرها بد نبودند. از اجبار و اتفاقی که شاید چند نفری را هم به کلاس و لباس معلم‌ها کشانده بود بگذریم، به گذار ایثار و مدرا و محبت می‌رسیم که بسیاری از معلمان من و تو از ساکنان قانع و صبور آن بودند.

چارسوق این گذر به شمع وجود آن نازنینان روشن بود، و هم آنان، قلندران بیدار شب‌های بلند ندانستن‌های من و تو بودند. پس، یادشان در تاریک‌خانۀ خاطر ما روشن باد.

راستی که این قافلة عمر چه زود می‌گذرد! اول مهر ماه سالی که پشت نیمکت مدرسه‌ای در جایی از آنجا که زبان همکلاس و معلم و درس و کتابش زبان مادر نبود ولی هنوز زبان مادری‌مان بود، تا امروز اول مهر ماه که ایستاده یا نشسته‌ای در گوشه‌ای از سرزمینی که پدری نیست و زبانش هر چه که هست، مادری نیست.


راستی که چقدر دلم تنگ است برای آن نیمکت چوبی رو به تخته سیاه مدرسه‌ام. برای همه بچه‌ها در حیاط مدرسه. برای نقشة ایرانی که آنجا در کلاس و بر دیوار آویزان بود. برای صدای گرم و روشن معلمم که به زبان نامادری از سرزمین پدری می‌گفت. . .

و بالاخره که امروز، در خطی از مدارات دوم یا سوم زمین باز به هم می‌رسیم. با کوله‌باری از خاطرات و یادها. خاطرات و یادهایی که در گذران اینهمه سال جای جای کمرنگ و بیرنگ شده. درست مثل رنگ جوگندمی موهای من . به هم می‌رسیم. نگفته، انگار که گفته‌ایم، گذشته‌ها گذشته. حالا دیگر نگران سرزمین پدری‌امان هستیم و زبان مادری بچه‌هایمان.

قافلة عمر می‌گذرد. و چه تند و با شتاب. من و تو نیز با این قافله همراهیم و می‌رویم. خاطرات و یادهایمان پاک و کمرنگ می‌شود. رشته‌های نقره‌ای و سفیدی که به نقد جوانی خریده‌ایم، زینت موهایمان می‌شود و نگاه‌هایمان نگران آینده است. ما ـ من و تو ـ ما همدرس و مدرسه‌ای‌های قدیم. همکلاسی‌های آن‌روزها. . .

  نویسنده کسی ست که بنویسد و نداند نوشتنش بحر چه بود...

همین!

اشیدیرسن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دییر سوسوزام!!!!

                                       سوسوزام

پ ن : خداحافظ تابستان
یادت باشه "روزهای گرمت" به سردی گذشت ...

پ ن 1: هیچی دیگه روز از نو روزی از نو......
پ ن2 : من به تابلوی خوشامدگویی خیابان هم دلخوشم
پ ن3 : اگر خوشبختی را برای یک ساعت می خواهید، چرت بزنید.
پ ن 4  :

 پاییــــــــــز در راه است . . .فرامــــوش نکـن که برگـــــــــ های پاییـــــــــزی سرشار از شعــور ِ درخت اند و خاطـــــــــرات سه فصــل را بر دوش می کشند . .آرام قـــدم بگذار بر چهــــــره ی تکیده ی آن ها این برگـــــــــ ها حُرمـت دارند . .   درد ِ پاییـــــــــــز ؛ درد ِ "دانستــــن" است . . .

پ ن 5:

 

Uzak Durmak Zorundaysan Sevdiğinden.. CEHENNEM DÜŞER YÜREĞİNE ..!
Ne Zordur Ayrılık... ÖLMEK İÇİN Dua Edersin YARADANA ..
AMA ÖLMEK BİLE YAZILMAMIŞTIR ALNINA ...!
Tıpkı SEVDİĞİNİN YAZILMADIĞI GİBİ ..
İnadına Yaşayacak inadına Sevecek, inadına Da Acı çekeceksin Ki Ayakta Durmayı Gûçlü Olmayı VE

Olğunlaşmayı Öğreneceksin.....





نوع مطلب : از هر سو، 
برچسب ها : مهر،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 1 مهر 1392
m 2 f
دوشنبه 1 مهر 1392 07:45 ق.ظ
پاک روانم سیلام
این بار مهر هم رنگ دیگری دارد گویی دیگر زندگی با ما خداحافظی های کودکی و نوجوانی رو دارد زمزمه می کند و دستان ما را به دستان خس و خش بزرگسالی و زندگی سخت می گذارد
این بار مهر آمد اما ما که مهری نشدیم
این بار مهر آمد اما ما که در فضای مهر نیستیم

بیخیال مهر شده دیگه دوباره باید درسرو شروع کنیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر