تبلیغات
همکلاسی های علم و فن - و ماه بیرون زده از کنگره ی پیرهنم.....
 
همکلاسی های علم و فن
درباره وبلاگ


وبلاگ گروه کامپیوتر دانشگاه علم و فن ارومیه

مدیر وبلاگ : آقای تکنولوژی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
به نام خداوندی که همین نزدیکی هاست...
سلام،یکی متفاوت تر از همه سلام ها...علت خاصی نداره همینجوری!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آشفته بنویسم شاید امروز به احتمال زیاد...(مثل همین جمله)
سلام دوستان عزیزم،روزاتون خوش و شباتون بخیر و زندگیتون بدون پطیاره پاییز سپری بشه انشالله که تمنای من از ایزد برای همه شماها همینه!تقویمم 23مهر رو نشون میده،روزی پر کار و بدون خروجی!این تکنولوژی ما هم خیلی دلش میخاست امروز رو تو دعای عرفه باشیم ولی یه عده به ظاهر دکتر ولی در اصل حاجی همه برنامه هامونو بهم ریخت و دلمو واسه خدا دلتنگ تر کرد!راستی عید سعید قربان رو به همه بروبچه های همکلاسی و غیر همکلاسی و همه شاکی ها و جمله متشاکی ها و دوستانم به همراه خانواده هاشون تبریک عرض میکنم و از خدا میخام که مارو در راه ضبح نفسمون یاری رسان باشه!مهربون باش حداقل بخاطر مهر ماه،یه وقتایی همه ی شهر چشم مهربونی از ما دارن!!!!تو که نمیخای شهرتو چشم براه کنی؟؟؟؟!!!نه این تو نیستی

آرام نوشتم ولی تو آرام نخوان،بلندتر بخوان بازهم بلندتر!!!!!!!!!!و آرام می نویسم و حتی اگر خوابی هواناک رخوت همیشه خوب نیمه شب را برایم حرام کند،خوابی که انگار کابوس دستهایی بود در نادیده انگاشتن خدا...
دیدم که دستی گلویی را آنقدر فشرد که دیگر صدایی از آن برنتافت!!!!!من دیدم،من دستی دیگر دیدم که تمام اندوخته ی سالیان رنج پیرزنی را در چشم برهم زدنی از او ربود ...و دیدم سه جفت دست همدست در آویختن تفکری.... مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را....؟؟؟؟؟نانجیبان همه هستن مبادا که تو را....؟؟؟؟دیدم که دست بی رحم پدری تمام سرخی دردناک یک سیلی را بر پهنه ماه گونه دخترش ریخت...دیدم که دستی به تجارت افیون،،روزگار صاحب خویش را سکه میکرد!!!و دیدم دستی دیگر که گذشتن از آبرویش را پل بسته بود و به سوی رهگذران بی تفاوت بی شمار شهر دراز می شد و دستی هم انگار چیزی گم کرده بود در میان جیب همین رهگذران...هربار که هر کدام از این دست ها قدم بر افکار مغشوشم می گذاشتند   نگاهی به دستهایم میکردم چیزی شبیه پنجره بسته هوای فراخ صبح را از من میگرفت... و من متحیرم!!!خیره به این دست ها خود را در خیابانی دور و دراز می یابم که روشنایی انتهایش چشم ها را میزد و چقدر دلم میخاست تمام این خیابان را بدوم...حالا دیگر بیدارم،انگار که از خوابی هزار ساله خفته باشم بازگشته ام...قنوت دستهایم را میان شاخ و برگهای باران دیده ی درخت های حیات می بینم و دو رکعت تا تو می پایم...برفت...
مثل سیگار خطرناک ترین دودم باش
شعله کش کن حضرت نمرودم باش...مثل سیگار بگیرانمو خاکستر کن...مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز،مثل سیگار تمامم کن و دورم بنداز...من خرابم زحمت آوار نکش، نفست باز گرفت این همه سیگار نکش............این همه سیگار نکش!
دلم تنگ است،دلم تنگه روزهایی ست که صدای خود را مقابل پنکه مرتعش میکردم تا شاید صدایم بم تر شود،آری ما هم کولر گازی نداشتیم،حتی پدرم هم پژو نداشت،پول تو جیبی جای گردو کشمش های جیب هامان را گرفت و زندگی شد پول،پول دار ، بی پول...
چون سرابی در کویر،،،،،چون خیالی دلپذیر!!!رفتی و آمد بهار،بی قرارم بی قرار...خاطراتت را فقط از من نگیر!!!!!

چراغ های این شهر پرواز را فراموش کرده اند و در میان شیشه ها پنهان شده اند!سالهاست که کسی یادش نم آید روزی چراغ های این شهر به پرواز در می آمدند و می نشستند کنار طاقچه هامان و روشن در میان خاطرات عکسی خاک گرفته!!!!!کاش یادمان می آمد چراغ های این شهر هنوز هم شوق پرواز دارند!
یه خونه کوچیک،یه مربع با یه مثلث روش و دودکشی که چندتا خط دارن ازش بیرون میاد که یعنی اینا دود هستن!!با یک درخت صنوبر شاید هم کاج و شاید سرو...
رودخونه ای که از سمت راست خونه رد میشه،دختر بچه ای که دامن قرمزی به تن داره و یه بادکنک زرد تو دستش،چند تا کوه اون پشت ها و خورشیدی که از بین همون کوه ها تا لحظاتی بعد بیرون میاد!!چند تا هفت هم تو آسمون که یعنی اینا پرنده ست،یه مقدار سبز همین پایین که یعنی چمنه!چندتا هم خرگوش که کشیدنش راحته و الباقی سفید،،سفید پر رنگ...
این روز ها بیشترین تمنای قلمم یه همچین زندگی هستش،خستم از اینهمه دود و آهن و نگاه خاکستری و منفعت طلب!
معاونت محترم کار خوبی نکردین اونروز،که هم مارو از دعای عرفه بی بهره کردین و زحمات چند نفر رو هم مضاف بر اون نادیده انگاشتین،با تمام اعتقادی که به مجموعه خودم و دوستانم دارم تذکر عملی داده بودم، که اونروز هم نوید و بشارت رفلکس بعضی حرکات رو به دکتر دادم و عکس العمل سخن رو در آن واحد تقدیم کردیم و در نهایت پیامی به معاونت عزیز دارم :
" شمایی که مرا در سقوط می بینی، تاکنون اندیشیده ای شاید خود وارونه ایستاده ای !!!! امیدوارم برسد به دست صاحبان...

و من...هنوز هم پریشانم خوابهای مهر ماهم،،و تو... هنوز دیگر مشغول پطیاره های مهر ماهی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وقتی این شعر را میخوانی یادت بیاید کسی دور از تو کلنجارهای بی مایه می رود با خود...صاف بخوان چون صاف نوشتم!!!!!!!آرام نخوان این بار،مشوش نوشتم همین بار...

" دنیای من از تو محروم است،
دنیایی که گاه و بی گاهش را گرفته
 و از تو دنیای مترسک زده ام کاه گرفته است
 و تو سوزن شده ای میان چشم های ضعیفم...
که باید برای نخ دادن به تو
به چشم های دیگری اعتماد کنم
دلم میخواهد پیراهن سفیدم را بپوشم که به خنده های تو بیایم
و صورتم آنقدر درگیر تو باشد
که جای راه از بیراهه سر در بیاورم
دلم میخواهد جا درجا در تخته ی تو شش و بش بیاورم
تو در خانه خالی من بنشینی و من در جفت خال چشم های تو...
تا از تاس ها و التماس ها بیفتم
دلم را...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ولش کن!
بیا در همین خانه
که آنقدر صمیمانه هست
که مشروبش را روی زمین سرو میکنند
بی حرف و بی ورق بیا
بی تخت و بی تختخواب بیا
میخواهم تو با پریای شاملو برقصی و من با فروغ از تو بگویم
آنقدر که در شعر از من،جز تو نماند.......
از آسمان چه پنهان،صورت تو
مستعد تمام ابرهاییست که از بلوغ باران
به چشم های من پناه آورده اند تا گریه ام بی دلیل نباشد!
اصلا بازهم ولش کن!!!!!!!!!
بگذار دنیای من همین چند خط بیشتر نباشد :
سیگارهای شبانه.....حرف های اتفاقی.....
چتری که جز برای دونفر باز نمی شود
آنقدر بارانی ات به تنت می آید که باور کن،باران برای تو با سر می آید
بیا قدم بزنیم....سیگار از من،،باران از تو "     زمستان91 و پاییز 92-m2f
چیزهایی هست که فقط برای خودمان می نویسیم، هیچ کس دیگری نمی تواند درک کند. فقط نمی دانم بعد از مردن اگر کسی پیدا کرد و خواند چه خواهد گفت!؟؟؟؟
(کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدن)
همه شهر مهیاست مبادا که تو را.........آتش معرکه بالاست مبادا که تو را......دانه و دام زیاد است مبادا که تو را.......پشت دیوار نشستند مبادا که تو را...مبادا که مرا...
بیر صص بیزی چاغیریر!!!!اشیدیرسن؟؟؟؟دییر سوسوزام!      اورمو گولو:
کفن گییب اولومونه دوزورسن
سوسوزلوقدان بو دنیادا اولورسن

پ ن: زندگی یک چمدان است که می آوریش...بارو بندیل سبک میکنی و می بریش
پ ن 1:گاه و بی گاه پر از پنجره های خطرم،به سرم میزنه این مرتبه حتما بپرم!!!!!!!!!!!!!

ساده می نویسم
مثل نثر
اینتر می زنم
می شود شعر،

مثل همین!

آه ...
 

Bαktı ve sordu αlαy eder gibi,

 

"αğlıyor musun?"

 

Hαyır ' dedim..!...

 

Sαdece 'Gözümden' düşüyosun





نوع مطلب : از هر سو، 
برچسب ها : همین امشب،
لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 25 مهر 1392
m 2 f
شنبه 27 مهر 1392 06:09 ب.ظ
آه
جمعه 26 مهر 1392 10:24 ب.ظ
به قول امید

آسوده دلان را
غم شوریده سران نیست


هی فلانی دو سه خطی بنویس از من
از ما
از لحظه لحظه ها مان
m 2 f/تو را یارای نوشتنم نیست!!!!!!!!!!تو را می سرایم!تو نمی شنوی!!!
جمعه 26 مهر 1392 05:44 ب.ظ
هیچ کس نمیداند که چقدر جای شادمانیهای بی سبب در میان نسل ما خالی است
m 2 f/شادمانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بیگانه واژه ایست برای ما شاید هم!
جمعه 26 مهر 1392 01:30 ب.ظ
روز 25 مهر تقویم شما 23م رو نشون میده؟؟؟

عقده ی خود را فرو میخورد
چون خمیر شیشه،سوزان جرعه ای از شعله و نِشتر
و به دُشخواری فرو می بُرد:
لقمه ی بغضی که قُوتِ غالبش آن بود...

هی فلانی!زندگی شاید همین باشد
یک فریبِ ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد...


m 2 f/بله!!!!!متوجهم،این مکتوب قسمتیش 23 و یه قسمت دیگه اش 25 مهرماه به قلم تحریر دراومده!!
"زندگی همین است،همین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر