تبلیغات
همکلاسی های علم و فن - شعر که قافیه نمیخواهد!!تمام دلم ردیف است...
 
همکلاسی های علم و فن
درباره وبلاگ


وبلاگ گروه کامپیوتر دانشگاه علم و فن ارومیه

مدیر وبلاگ : آقای تکنولوژی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
از این بالا که نگاه میکنی ،،نه خیلی بالا مثلا همین طبقه سوم ساختمان آرین دختر و پسری نشسته اند توی ایستگاه اتوبوس،آیند و روند آدمها را چنان حیران می نگرند که نپرس،گاهی چیزی میگویند،باد هم که شروع به وزیدن میکند زیر زیرکی میشکفد خنده هاشان،دخترک دستهایش را جمع کرده زیر سینه ،باید از سردی هوا باشد و به جایی در افق شهر نگاه میکند!!!چه افقی؟؟!!افق شهر پیچیده در آهن و دود و سیمان و سبد کالا...!پسرک سعی دارد چیزی بفهماند،یک آن که بالا را نگاه کرد لیوان چای را بالا میگیرم و نشانش میدهم،دیده است یا نه نمیدانم!؟!راستی دخترک رفت...
بخار چایی ام اما می رود تا زیر سقف و دختری که قهر کرده است و شاید به چیزی فکر میکند که هیچ مردی نمی داند!تو چقدر خوش گفتی : " اندر این شهر قحط خورشید است"


مهربانان سلام،زندگیتون بخیر
آخرین پستم رو 11بهمن زده بودم،،ای بابا...چه حکایتی شده بود کامنت های اون پستم!!!ظاهرا دیگه از موهبت های اداره آموزش دانشگاه خلاص شدم و با یه آرامش موضعی میتونم کارامو از سر بگیرم!!!!!!!! انقدر مشوشم ،انقدر مواجم، انقدر که مغشوشم یه وقتایی دیگه میخام تلاش نکنم واسه موندن روی آب!!!امروز با تکنولوژی هم کلنجار رفتیم،درسته به یه نتیجه قطعی نرسیدیم ولی خب یه بار دیگه برام ثابت شد که هنوز حسابم با خودم صاف نیست!!!به خاک قسم!!!اصلا به آب قسم که خیلی سخته تصمیم به این بزرگی رو واسه زندگیم بگیرم،که سختیه موضوع جایی بیشتر میشه که خانوادم همه تصمیم رو گذاشته رو دوش خودم و انتظار داره بهترین راه رو انتخاب کنم!!!!!!!!!!!یه طرف دلبستگی هام و دیارم ،یه طرفم فضای باز علمی،امکانات،پیشرفت!!!!!!!!!!بیزارم از اینکه نتونم واسه خودم برنامه کوتاه مدت و بلند مدت بنویسم،یعنی این حس ناب بلاتکلیفی ناخوشم میکنه!!!چه دو راهیه سختی!!!کاش پیدا کنم داروی مرضم را؟!چرا دوست ندارم راحت بشینم راحت پاشم؟؟چرا دوست ندارم دنبال آسایش برم؟؟چه مرضی دارم که همیشه ی خدا دنبال کارای گنده دماغ و قلمبه سلمبه میرم؟؟؟؟؟آخه به من چه؟؟چرا آخه همیشه سرم درد میکنه به این ور اونور زدن؟؟آخه من که تازه از یه امتحان خیلی بزرگتر از سن ام بیرون اومدم!
نه که به خودم اعتماد نداشته باشم،،ولی نمیدونم اگه تصمیم رو قطعی کنم میتونم به تنهایی از زیرش دربیام یا نه؟!!به معنای واقعی کلمه :تنهایی"...
خودمم نمیدونم کی اینهمه بزرگ شدم!!!کمکم کن ایزد که دیگه از خودم خجالت میکشم که بگم روزهای سخت تری پیش رو دارم!



نشسته ام کنار "خودم" روی نیمکتی در پارک ساحلی،طبق اعتیاد همیشگی ام مشغول گوش دادن به موسیقی می پایم روزگارم را!! "خودم" هم دارد با ناخون هایش ور میرود،بلند میشود و روی نیمکت می ایستد و بعد میرود لبه ی پشتی نیمکت...دستانش را باز میکند....!ناخودآگاه میگویم : "نیافتی ؟؟؟"
پیرمردی که میگذشت مکثی میکند و نگاهی نگران به سوی روانه میکند!!!!سری به تاسف تکان میدهد و میرود!!!
نخند پدر!!!!!!!!!!!!!!!من و "خودم" باهم بودیم............................فکر نکن من دیوونم!
وقتی من رسیدم قطار رفته بود،،تو مه و دود جا موندم!هرچی تو دلم بود نشد که بگم،من پشت غم جا موندم لعنتی!بفهم که من دیوونه نیستم!هنوزم میترسم از صدای قطار آخه این روزگار بی رحمه!


پ ن:گوزل آللاهیم گوزله منی،بیر داها گوجلو و باش اوجا منی چیخاد بو ساواشدان ،،یخیلماغا گوجوم یوخدور اما...
پ ن1: من کی بزرگ شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ ن2: سه چیز را با احتیاط بردار ای دوست : قلم،،قدم،،قسم
پ ن3: "روی سیگار فروشی نوشته بود : بهمن تمام شد /آزادی نداریم /تیر موجود است و نقطه سر خط !!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ ن4: سیگارو خاموش کن تا بگم با گریه هم چطور میشه دود شد؟!!!!؟؟؟!؟
پ ن5:

Bazen diyorum ki; Ne olacak söyle gitsin. Sonra diyorum ki; Söyleyince ne olacak? Sus bitsin








نوع مطلب : از هر سو، 
برچسب ها : توکل به خودت،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 21 بهمن 1392
m 2 f
پنجشنبه 1 اسفند 1392 12:57 ق.ظ
بی وفا....
راهش راهم تقسیم کرد:
رفتنش به من رسید،رسیدنش به دیگری
حرفها سه دسته اند:
دسته اول:گفتنی ها
دسته دوم:نوشتنی ها
دسته سوم:قورت دادنی ها
دو تای اولی سبکت میکنند،سومی سنگینت.
سه شنبه 29 بهمن 1392 01:31 ق.ظ
همیشه هم قافیه بوده اند:
*سیب و فریب*
/همانند سیبی که آدم و حوا را فریب داد،و حالا هم با هم میگوییم *سیب* و دوربین های عکاسی را فریب میدهیم تا پنهان کنیم اندوهمان را پشت این لبخند مصنوعی.
m 2 f/
تک اولوپ درده دوشوب عشقیله حیران گــــــــــزیرم

بـاخـارام داغ داشـا چوخ سومئگه جیران گــــــــــزیرم

هاراجاخ گئتسه نگـــــــــاریم گئدرم کـــولگه کیـمیـن

اوچولان اولکه میزه ریشه لی سامان گــــــــــــــزیرم

منه خوش باخمادی دنیا نه قدر صبــــــر ائلــــــــــییم

ایـچرم کهنه شــرابی غــــمه درمان گــــــــــــــــزیرم
سه شنبه 22 بهمن 1392 01:22 ب.ظ
برادر زاده عزیزام ,
حرف بزرگترت رو گوش کن.
برو ترکیه ,من هم گه گاه بهت سر میزنم,قول میدم,

جدای از شوخی ,تو کارهای بزرگتر از این رو انجام دادی,به خودت اعتماد داشته باش
سه شنبه 22 بهمن 1392 01:07 ب.ظ
فرزندم
آن روزی که که تورا یافتم و پای در عرصه با هم بودن نهادم دانستم که تو می توانی به شرطی که بخواهی.

فرزندم سودای غم را در خودت جریان دار نکن بگذار بگذرد آنچه باید گذر کند

پسرکم این تصمیم به اندازه آن دیگری بزرگ نیست تا وقتی توانستی آن دیگری را بگیری این دیگری را نیز می توانی

قوی
استوار
شاد
و رنگی باش

خدایت نزدیکت هست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر