تبلیغات
همکلاسی های علم و فن - پای، چای و حافظ و شاملو که نشستی...بنشین!
 
همکلاسی های علم و فن
درباره وبلاگ


وبلاگ گروه کامپیوتر دانشگاه علم و فن ارومیه

مدیر وبلاگ : آقای تکنولوژی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
انگار همین دیروز بود،روزها سخت میگذشت،ساعت هارو که نگو اصلا خیال سپری شدنشان نبود!!!!!اوهوووووم چه آزمون خوبی بود برای بزرگ شدنم و چه خوب یاد گرفتم خیلی چیزارو!!!!یه فلش بک که میزنم دقیقا و از روی تقویم  به یه سال پیش این موقع ها میبینم روزایی رو سپری کردم که هیهات،یه چیزایی هست که فقط یه مرد میفهمه،،خیلی آزارم داد ولی هیچ وقت نگفتم،یعنی هنوزم باورم نمیشه که اینهمه پوست کلفتم!خیلی سخت بود و خیلی دهشتناک،،،سوالاتی که هنوزم جوابشونو نگرفتم و دیگه هم نمیخام بگیرم،،زمانی که گذشت تا بهم اثبات کنه خیلی چیزارو و طوفانی که صیقلم داد،،!!پرداختم کرد!میخام بگم خدایا شکر...میخام بگم شکر به این همه نعمتی که بهم دادی!!من از این امتحان سرافکنده بیرون نیومدم،پیشونی سفید بودم و این نتیجه فداکاریه اشخاصی بود که عاشقانه پشتم وایستادن!خانواده همیشه همراه و مهربانم،تکنولوژی دیوونه ام،امید قدیمیم،پاشای بزرگ و ای خدایی که همیشه ناظری من به داشتنتون احساس غرور میکنم!!!!!!!


همراهان سلام،،زندگیتون بخیر
چه حکایتی شده کلاسای این ترم؟؟؟یا دانشجو نیست و یا استاد محترم،نگو داریم یکی بود یکی نبود بازی میکنیم،خودمونم بی خبریم!!!یه یاعلی گفتیم و وارد اسفند ماهم شدیم تا انشالله آخرین ماه 92رو هم بدرقه کنیم،منتها یه فرآیندهایی رخ میده تو این بازه به اسم عید نوروز که حتی حوصله و اشتیاق نوشتن درباره شو ندارم چه برسه به برپا کردنش؟!!داره یه اتفاقایی میوفته که خودمم دقیقا نمیدونم چیه،،حالو حوصله خیلی چیزارو ندارم،حتی اگه تو روزمرگی خودم دارم ایفای نقش میکنم تو جامعه انگاری که یه چیزایی داره تحمیل میشه بهم،حالا تو این هیری ویری دانشگاهم بی روش!!!وای؟!چه شود این آش خاله؟!چه آشفته بازاری شده زندگیم؟شب تا ساعت 3 زنده داری کن،صبح ساعت 7هم به زور حضرت قوص و والده بیدار شو،این بین هم که تا بلدی باید اینور اونور دویدن کنی!!!های الله ظهور کن!حالا جالب اینجاست از هرکی میپرسم زندگیت درچه وضعه دقیقا همین سناریو رو تحویلم میده!!!خداجون آخه اینهمه سردرگم؟؟؟؟همه سر تو گریبون؟؟؟؟چی اومده سر ما؟؟؟نه که نمیدونم ها؟!
 تا حالا خیلیا بهم مستقیم و غیر مستقیم گفتن که فلانی "خیلی مغروری"!!!یه عده جلو روی خودم گفتن که اصلا ناراحتم نشدم،تا حد ممکن سعی کردم دعوتشون کنم تا اول بشناسنم بعد همچین نظری بدن و البته بعضی هاشون هم اصلا نیازی نبود منو بیشتر از حد بشناسن و من درکل به نظرشون احترام گذاشتم!حالا یه عده هستن که ضمن اینکه بدون شناخت قضاوت میکنن و خود داوری میکنن تازه نظراتشونم پشت سر بنده اعلام میکنن،البته من باز هم ناراحت نیستم و نخواهم بود و بازم مثل همیشه احترام میذارم به هر نظر و عقیده ای،فقط دلم میخاد یه توضیحی درباره واژه "غرور" بدم:منتقدان عزیزم،امیدوارم که سایه ی شما هیچگاه از روی سرم کم نشه،چرا که شما عامل پیشرفت من هستین و یه جورایی در آرمانی ترین شرایط آیینه من هستین!!من مغرورم،،ولی جنس غرور من فرق داره،مغرورم ولی نه اینکه خودمو بگیرم،جاش بیاد خاکی شدنم بلدم!اگه غرورم جلوه گر میشه چون واسه منافعم التماس نمیکنم،زحمت میکشم!چاپلوسی نمیکنم،میجنگم!!من همیشه خودمم،همیشه...بد اخلاق نیستم ولی قرارم نیست با همه خوب باشم...رمز پیروزی رو شاید ندونم ولی رمز شکست تو اینه که بخام همه رو از خودم راضی نگه دارم!!!!!!زود قضاوت نکنین...کارنامه من معرف منه!



و اما تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!سخت منو درگیر کردی!صاف میآیی!صاف میروی؟!میدانی که میبینمت،،اصلا تو خیلی چیزها را میدانی و خم به ابرو نه نمیاوری؟!احوالت را از دوستانت هم نمیشه پرسید،یه جورایی بخاهی نخاهی تحریم شدم!!آنها که تقصیری ندارند!تازه خیلی هم محبت کردند ،شاعر میگوید "کز نخوارد پشت من،جز ناخن انگشت من"!وارد قوس خاهم شد شاید!!من اشتباهاتم را بارها تکرار میکنم،،نه به دلیل آنکه نمیدانم ولی باز تکرار میکنم،زیاده خواهی من است دیگر میدانم که باز ،میدانم که در آرزوی درستم باز تکرار میکنم،شاید گذشته رابسیار تلخ است اما شیرینی این تلخی را باز تکرار میکنم،سالها گذشت تا به این لحظه مواج،اما همین دقایق را هم باز تکرار میکنم،چشم و دل را زنجیر کردم از دیدن،اما دیدن های بی مورد را باز تکرار میکنم،بستم عهدی در طوفان با خدا،اما همین عهدها را باز تکرار میکنم...
دیگر صدای ربنا میشنوم از دور،،نه!!!!!دیگر نمیشود تکرار این حس ها.
آزارم مده،راه بیا...فقط چند لحظه!خوش به حال "حافظ"!که نمیدانست ناشر کیست؟؟منتقد کیست،اداره نگارش کجاست!اگرچه سایه ی امیر مبارزالدین را بر سر داشت که چیزی در حد محرم الدین خان خودمان بود اما میتوانست رندانه سر او شیره بمالد،میتوانست بی خیال عکس و روزنامه نگار مست کند در انظار و در غزلی بنویسد!و حتی بهشت نقد را به نسیه ی هیچ نسناسی نمی فروخت،،حتی اگر برخی غزل هایش را بعد از مرگش دست کاری کرده باشند و حتی اگر موشی گرسنه نیمی از دیوانش را جویده باشد و حتی اگر شبی کشته باشندش وقتی تلوتلو خوران کوچه های شیراز را عبور می کرده،،بازهم خوش به حال حافظ؟!!که شاخه نبات را داشت،تا با او چای چکامه هایش را شیرین کند،و ای بدا به حال من که تلخ می برم به دهان چای جوشیده ی عسگر را با بربری بیاتی که مربای بوسه ی تو شیرینش نمیکند!
همین.


پ ن : تو خودت نیستی پسرک،برگرد!!!!حوصلم سر رفت!
پ ن 1: به دنبال واژه مباش،کلمات فریبمان میدهند!اولین حرف الفبا هم که کلاه سرش برود،فاتحه ی بقیه خوانده شده!
پ ن2: آلزایمر همیشه یه بیماری نیس،،بعضی وقتا یه راه،یه نوع شفاست...!
پ ن3:تو باید بخونی اینارو،،باید بیای اینجا!!!خبر دارت میکنن از اینهمه دست خط و تو میخونی!
پ ن4:
قاضی: در السالوادور چیکار میکردی؟؟؟
چگوارا: آفتاب میگرفتم!!
پس چرا ساختمان دادگستری رو منفجر کردی؟؟
چگوارا : جلوی آفتابم رو گرفته بود!!
به چیزی که میخام میرسم!!!!!!
پ ن5:

 

Neden duasız bırakıyorsun dilini

Kapıyı çalmadan, açılmasını bekleyenlerden misin yoksa

Kapı açılır, sen yeter ki vurmayı bil

Ne zaman? Bilemem

Yeter ki o kapıda durmayı bil

 

- Hz.Mevlana







نوع مطلب : از هر سو، 
برچسب ها : بیا،
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 3 اسفند 1392
m 2 f
جمعه 9 اسفند 1392 10:59 ب.ظ
میگویم سلام،کسی جوابم را نمی دهد.
پس خدانگهدار میگویم،شاید از سر اتفاق یک نفر دستهایش تکان بخورد.
سه شنبه 6 اسفند 1392 11:40 ق.ظ
سلام
مرسی از حضور همیشگیتون.والا راسیتش رو بخواین من تقریبا همیشه به همیه لینک هایی که تو وبلاگمون هست سری میزنم ولی یکی از دلایلم که برا شما کامنت نمیذاشتم این بود که امکان paste کردن وجود نداره ویکی دیگه اینکه حوصله خوندن مطالب زیاد رو نداشتم و نمیتونستم تا اخرش بخونم و نظر بذارم.
ولــــــــــی امروز دل و زدم به دریا تا تهش خوندم.
واقع عالی بود،عالی به معنای واقعی...
اصلا متوجه نشدم کی متن تموم شد.
m 2 f/ممنونم که تشریف آوردین و متشکرم بخاطر شکیبایی که خرج دادین به واسطه مطالعه پست!!!بازهم به ما سر بزنین
لطفتون مستدام
یکشنبه 4 اسفند 1392 11:23 ب.ظ
تو یه فیلمی پدره به پسره گفت بزرگترین موهبتی که خدا به بشر داده میدونی چیه؟
فرااااااااااموشی.
کاش بشه ازین موهبت ماهم بهره مند شیم.
m 2 f/اوهووووووووووووووووووووووووووم
آلزایمر همیشه هم یه بیماری نیس،گاهی اوقات یه راه جدیده و شایدم یه شروع
یکشنبه 4 اسفند 1392 09:23 ب.ظ
merhaba,,,,, yıne her zaman kı gıbı çok guzel yazmışsın çok sagol,,,ama hanı bana demışdın baranıden yazacakytııın!!!!!!!
m 2 f/
chok saghol abi jim,hep bize bash vuru yap kochum,sevinirim bizim bloga bakdigin ichin,yazijam kardeshim,onu da yazijam,bu yazim da biraz musayid deyildim de ondan bosh verdim,ama soz senin ichin yazijam
eyvallah kochum benim
یکشنبه 4 اسفند 1392 03:06 ق.ظ
یک لحظه سو تفاهم میتواند هزاران لحظه شیرین و خاطره انگیزی را که کنار هم بودیم رو فراموش کنیم.
چی صدا کنم تو رو,what i call you?
m 2 f/فدات شم هرچی بخای صدام کن!!! ولی من که nickname دارم!!!!!
همون sesiz tayare
یکشنبه 4 اسفند 1392 01:16 ق.ظ
سلام.بازم ممنون از نوشته هاتون.از نوشته هاتون معلومه اصلا مغرور نیستید،به نظر من به قول شما بعضی مواقع باید سرسخت بود.
sen her zaman kalbimdesin bitanam
m 2 f/مرسی از حضورتون
یکشنبه 4 اسفند 1392 12:58 ق.ظ
اولا درمورد چای عسگر درست صحبت کن

سیز نجه؟

دوما بخورش

سوما اوزمیش من هستم تو داری ک.ن اندازی می کنی
m 2 f\اولا که "فرنود"
دوما "لیمو"
سوما "بوخوری"
در نهایت بذار این لامصب بسته بمونه!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر