تبلیغات
همکلاسی های علم و فن - گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم...
 
همکلاسی های علم و فن
درباره وبلاگ


وبلاگ گروه کامپیوتر دانشگاه علم و فن ارومیه

مدیر وبلاگ : آقای تکنولوژی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اسفند که رسید باورم شد که تنها چیزی که یک لحظه هم درنگ ندارد و بی خیال از غم و شادی من و تو میگذرد ... زمان است،،فروردین همیشه تلنگریست تا،
یادمان باشد زیبایی های کوچکی را دوست داشته باشیم،حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادمان باشد که دیگران را دوست بداریم آنچنان که هستند،،نه آنگونه که میخواهیم باشند
یادمان یاشد که خودمان را از از دیچه نگاه دیگران ننگریم،،که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمیتواند مرا خود آشتی دهد
یادمان باشد که با خود مهربان باشیم،چرا که کسی که با خود مهربان نیست،،نتوان با دیگران مهربان بودن...
یادمان باشد تمام خستگی هامان را در قاب غبارآلوده تاریخ جا بگذاریم،،یادمان باشد که بخندیم،،نکند بهار بگرید؟؟؟نکند...؟!

حیف نیست بهار باشد و تو نباشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//////؟؟؟؟


به نام "بسم الله الرحمن الرحیم"
دوستان روانم سلام،،زندگیتون بخیر و بهاری
یه جورایی دارم احساس غریبی میکنم تو وبلاگ،آخه شده 1.5 ماهی که ننوشتم،ولی یادمه که تو آخرین پستم که به تاریخ 3 اسفند 92 نگارش کرده بودم گفته بودم که اصلا حال و هوای عید رو ندارم چه رسد به نوشتن در موردش...ولی چه میشه کرد که ساال 92 هم با تمام قشنگی هاش و زشتی هاش تموم شد تا فصل جدیدی رو ورق بزنیم و برسیم به امروز،،تکنولوژی عزیز به طرز شایسته ای فضای وبلاگ رو آراسته بود البته با یک شیوه ی جدید برا سال 93،،و به همین علت جای تقدیر داره!!خب 93 هم چندان جالب شروع نشد،،شهادت یکی از مرزبان های کشورمون به دست گروهک های برون مرزی بالطبع دل منو هم مثل همه هموطنام آزرده خاطر کرد ولی زندگی هنوزم ادامه داره،بعد 13 هم که دانشگاه چهره شلوغش رو به خودش دید بعد از مدت های مدید و میشه گفت ماهم ناخودآگاه از لاک 13 روزه خودمون بیرون اومدیم،به قول دوستان باشد که رستگار شویم!!
قضیه چیه که هنوز یخ فروردینم آب نشده ،،میتونه به خودی خود یه سوال باشه،،حس عجیبیه شاید!!روزای سختی باید روبروم باشه،،به فال نیک میگیرم،توکل به خودش!!!!!!!!!!!!!تا یادم نرفته اتفاق میمونی که برا وبلاگ افتاد دوتا عزیز دیگه به جمع نویسندگان وبلاگ اضافه شدن،که براشون آرزوی نیک بختی و شادکامی تمنا میکنم از خدای یکتا،،امید بر اینه که خیال مارو از تداوم حیات "همکلاسی های علم و فن" تا حدودی راحت کنن،و همگی بتونیم از مطالب مفیدشون بهرمند بشیم،،انشالله
یادمه گفته بودم میخام کمتر تو وب بنویسم،،و بیشتر قلم رو آشتی بدم با کاغذ،،مثل اینکه تا حدودی موفق شدم!!همین خوبه...



هوای امروز هم بارانی بود...باران تویی به خاک من بزن

این روزها احساسات عجیب و غریبی دارم. یه جورایی مثل سرگردانی در کوچه پس کوچه های شهری که قبلاً آنجا نبودی. دیوارها کاهگلی، در یک ظهر گرم تابستان...از کنار مغازه ها و دست فروش ها رد میشم، از آنها می پرسم اینجا کجاست؟چطوری می تونم به خانه برگردم؟ سرشان را تکان می دهند. در واقع آنها به زبانی حرف می زنند که من به آنها آشنایی ندارم. سرگردانی ادامه داره...

گاهی حس می کنم در آسمان معلق هستم. گذر زمان رو حس نمی کنم. ناراحت نیستم. اما مثل بهت زده ای می مانم که با تعجب به اطرافش نگاه میکنه. سلام می کنم،حرف میزنم، عید رو تبریک می گم. امابزارین راستشو بگم، من اصلاً حرفهای آنها رو نمی شنوم! درست انگار جملات رو از قبل حفظ کرده باشی. شاید برای همین باشه که این روزها نه خیلی شاد میشم، نه خیلی ناراحت...

میدونی دلت می خواد همه چیو باور کنی. حتی اگه اشتباه باشه. دلت می خواد چشمتو به همه موانع و حقایق ببندی و دستت رو دراز کنی بسمتش. همه چیز و همه کس رو فراموش کنی. سعی می کنی از امانتی که به دستت سپرده شده بخوبی مراقبت کنی. می خواهی صدایی رو که فریاد میزنه "بیا ماجراجویی کنیم، زندگی رو تسلیم خودمون کنیم، و هر چی میخوایم با هم ازش بگیریم..." رو محکم در آغوش بگیری. گاهی هم به خودت میگی: "میدونی پسر! تو خیلی خودخواهی!"

به شکم برآمده اش فکر میکنم. و اینکه احتمالاً چند ماه دیگه مادر میشه .چطوری از خودش گذشته؟ چطوری به اون مرحله گذشت رسیده؟مادر یعنی عشق دیگه!!!چرا دارم همچین سوال احمقانه ای میپرسم از خودم!!!

آدم است دیگر،،گاهی می نشیند در ایوان خانه و نگاه میکند به ستاره ها و های های گریه میکند،دست خودش هم نیست،از خانه یکی از همسایه ها هم صدای نی که بیاید دیگر باید سرت را بکوبی به دیوار ...خلاص

باران که می بارد مثل این است که معشوقه ات را بعد از مدت ها دیده باشی،،باران که می بارد عاشق ترم،عاشق تری مثل شهریور پارسال که باران بارید،،امروز هم باران بارید،،لباس آبی رنگت زیر باران تو را همچون کرم ابریشمی می نمود در حال پروانه شدن...عجیب است نه؟؟؟؟؟شب که شد چراغ را نمی کشم،روشن میگذارم،آمدی یادت باشد من  نشسته ام کنار جاده...بی پرده بگویم؟؟؟؟؟برای مجله شعر نمی نویسم!!!در شب شعرها هم شرکت نمیکنم!!حتی به نگاه منتقد ها اهمیت نمیدهم!!پیله ای از شعر می بافم دور خود،،بی آرزوی پروانه شدن،و در سلول خود ساخته ام میمیرم،به امید اینکه ابریشمش شالی شود بر شانه های تو...

          

پ ن : لعنتی ماه نشو!!!قصه نگو!!شهرزاد شب یلدا شدنت کافی نیست؟؟؟

پ ن 1: من که در بندم کجا؟؟؟؟؟میدان آزادی کجا؟؟؟؟

پ ن2: یکی به ماه بگوید که راه پیدا نیست!!!

پ ن3: این سطر تحریف شد ....!

پ ن4:پاشا دلم برات تنگ شده،،ببین تکنولوژی بچه خوبی شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ ن5:

 

Aslında Benim Gözlerim Kahve rengi

Güneşe Bakınca Ela, Sana Bakınca Fena Oluyo





نوع مطلب : از هر سو، 
برچسب ها : باران تویی به خاک من بزن،
لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 25 فروردین 1393
m 2 f
چهارشنبه 18 مرداد 1396 07:30 ب.ظ
I think the admin of this site is in fact working hard for his website, as
here every material is quality based stuff.
دوشنبه 16 مرداد 1396 06:25 ق.ظ
Hi, yes this piece of writing is genuinely good and I have learned
lot of things from it regarding blogging. thanks.
جمعه 13 مرداد 1396 06:17 ق.ظ
Right away I am going away to do my breakfast, when having my breakfast coming yet again to read other news.
شنبه 23 اردیبهشت 1396 10:41 ق.ظ
Someone necessarily assist to make severely articles I'd
state. This is the first time I frequented your web page and
up to now? I surprised with the analysis you made to make this actual put up extraordinary.
Excellent task!
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 06:43 ب.ظ
Somebody necessarily lend a hand to make seriously articles I
might state. That is the very first time I frequented your website page and so
far? I surprised with the research you made to create this actual
publish amazing. Excellent task!
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 07:54 ق.ظ
My brother suggested I might like this blog. He was entirely right.

This post actually made my day. You can not imagine simply how much time I had spent for this information! Thanks!
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 10:29 ب.ظ
Gəlməmişdeən səsin gəlir
üreğimin çöllərindən

görməmişdeən xəbərin yox gözlərimin sellərindən

qəlbim sınıq bir saz olub
gecə gündüz çalır amma

fəqət sənin adın gəlir
sınıx salxax tellərinden
sevdim səni m2f
m 2 f/saghol arkadashim
eksik olma
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 07:23 ب.ظ
سلام
وای که چقد نویسنده دارین شما...
آپـــم ومنتظر نظراتتوونم...
راستی نوشته هاتون خیلی خوب بودن.تبریـک
m 2 f/سلام،بله نویسنده های فراوان داریم،،شما چطور آیا؟؟؟
من کلا سر میزنم بهتون،به روی چشم
متشکرم،لطف دارین
یکشنبه 31 فروردین 1393 01:57 ق.ظ
Gəlməmişdeən səsin gəlir
üreğimin çöllərindən

görməmişdeən xəbərin yox gözlərimin sellərindən

qəlbim sınıq bir saz olub
gecə gündüz çalır amma

fəqət sənin adın gəlir
sınıx salxax tellərinden
sevdim səni m2f
m 2 f/chok saghol dostum,,yine ugra bize...gozlerim yolunu
پنجشنبه 28 فروردین 1393 10:24 ب.ظ
این مانتو ابی شده کفش سیندرلااااااا
حیف تاحالا مانتو آبی نداشتم چه میدونستم لازم میشه
m 2 f\ ،ای بابا!!خواننده ی عزیز پیش میاد دیگه...
پنجشنبه 28 فروردین 1393 12:42 ق.ظ
آهان.حالا شد.مرسی.
ببخشیدm2f عزیز بخش نظرتان شما رو اشغال کردیم با حرفای خودمون.شرمنده.
m 2 f/ خاهش
پنجشنبه 28 فروردین 1393 12:36 ق.ظ
آره گلم
پنجشنبه 28 فروردین 1393 12:33 ق.ظ
ببخشیدا.آبی پوشه کیه عایاااا؟
پنجشنبه 28 فروردین 1393 12:21 ق.ظ
وای.ببخشید.اصلا فکر کردم ثنا جون حرف اونروزتو تکرار کردی.با دقت نخوندم پیامتو.ولی ندونستم منظورت چی بود.
پنجشنبه 28 فروردین 1393 12:13 ق.ظ
ثنا جون اونروز پرسیدی یه چیز یادته.این جواب اون بود.به صورت خصوصی بهت فرستادم.
پنجشنبه 28 فروردین 1393 12:08 ق.ظ
ثنا جون نمیدونم منظور آقای m2f من هستم یا نه؟ولی بیا پیشم که بهت بگمکی هستن.اگه یادت باشه اونروز تو جلسه کنارم نشسته بودن.
m 2 f/عجب ززززز!!!!
پنجشنبه 28 فروردین 1393 12:06 ق.ظ
سلام.چه عجب!!!!!
وقتی تو می آیی به سرزمین خوشیختی بدل میشوم
به سرزمینی پر از آواز پرنده.
وقتی تو میروی،سردر گریبانم...
مثل مردمی....
که کسی را از دست داده اند.
موفق باشین.
m 2 f/سلام،،دیگه دیگه!!نه،،نه شام بی فروغم را نشان از سحرگاهی
چهارشنبه 27 فروردین 1393 09:53 ب.ظ
از دوتا جمله اولتون متوجه شدم که نویسندش باید شما باشین.
عالی بود مثل همیشه.
فقط یه سوال:
نویسنده های جدیدتون ورودین عایـــــــا؟؟؟؟؟؟؟؟
m 2 f/مرسی که سر میزنین بهمون،،،متشکرم خیلی زیاد
بله تقریبا جدیدالورد هستن
چهارشنبه 27 فروردین 1393 08:11 ب.ظ
بر درخت زنده بی برگ چه غم؟
وای بر احوال برگ بی درخت.


امیدوارم مثل یک درخت باشی . غصه برگهای خزان رو هم نخوری



m 2 f/احوالیما هر گئجه سیزلاییر تاریم منیم...
چهارشنبه 27 فروردین 1393 04:40 ب.ظ
سلام، خوبی؟

خیلی وبلاگت خوب بود

موفق باشی دوستم
چهارشنبه 27 فروردین 1393 11:11 ق.ظ
مطالب وبلاگت رو خودت نوشتی؟ با اجازت من چندتا مطالبت رو زدم توی وبلاگم . آپم مایل بودی تبادل لینک اتوماتیک هم وبلاگم داره
سه شنبه 26 فروردین 1393 10:06 ب.ظ
BaraN k to bashi bogzar khorshid tooloo nakonad haman behtar HaVaye Man Abrii Bashad...
m 2 f/
داها گلمز بیلیرم،یوخدو قراریم بو گئجه

بی وفا اولدو منه لاله عذاریم بو گئجه

آیریلان واخدا دئمیشدی گلرم غم یئمه چوخ

گوزومی یولدا قویوب چشم خماریم بو گئجه
سه شنبه 26 فروردین 1393 04:38 ب.ظ
خواهش میکنم
فکر کنم همونیو میگین که بار اول دیدارمون تو بوفه با من بودش
چشم بهش میگم
سه شنبه 26 فروردین 1393 01:32 ب.ظ
پسرکم سلام به روی ماهت که در بین جماعت می درخشی.

پسرکم بگذر از این گذر که این گذر هم همچون سایر گذر ها قابل گذشت است.

روزگار پر درد و غمیست , به باران بسپار بگذار برود بگذار برود

آدم ها گاهی آدم هستند گاهی خود هم نمی دانند

با من همقدم باش
m 2 f/تا پیدا شم تو باش
سه شنبه 26 فروردین 1393 01:06 ب.ظ
سلام m2f عزیز، خیلی ممنون از لطفت،امیدوارم که همیشه موفق و موئد باشی و به سرحد خوشبختی برسی
با عرض پوزش من متوجه نشدم تو پ ن3 چی نوشتین لطفا بیشتر توضیح بدین،باتشکر
m 2 f/متشکرم!خیلی ممنون
دیروز کدوم یک از دوستانتون آبی پوشیده بودن؟؟؟؟به خودش بگین
سه شنبه 26 فروردین 1393 08:50 ق.ظ
لیست پرطرفدارترین وبلاگ های ایرانی داره تکمیل میشه بدو وبلاگت رو ثبت کن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر